خاموش
می گوید؛
- حواست هست ؟
می گویم؛
-حواسم هست.
می پرسد؛
-چرا؟
می گویم؛
- دیگر نه سری مانده و نه سودایی...
می گوید؛
- ببین کی این حرف را می زند؟
می گویم؛
- باورت می شود هر کاری جز خواب، عذاب آور شده ،مخصوصا حرف زدن ...
می گوید؛
- باور نمی کنم ،تو پر احساس و حرف و سخن و... چگونه خاموش شده ای؟
می گویم؛
-نمی دانم رفیق، فقط می دانم که بند بند جان و تن ام ، به دنبال خاموشی است... در جهان من ،نه صدای بمبی می آید و نه ضجه کودکی ، در دنیای من همه لال و کر اند...
می گوید ؛
- باور کردنی نیست ...
می گویم ؛
- عزیز دل برادر ، جان دل خواهر ، خون دل عاشق ، دیگر نیازی به باور ندارم... تمام درها و پنجره ها را می بندم ، زنگ خانه و تلفن را از کار می اندازم،هیچ کس قرار نیست بیاید...
سرم را بر می گردانم و مسحور نم نم باران ، به سمت دریا می روم...
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۵ آبان ۱۴۰۲ ساعت 2:30
توسط مینو سامان
|
دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت