می گوید؛
- حواست هست ؟

می گویم؛
-حواسم هست.

می پرسد؛
-چرا؟

می گویم؛
- دیگر نه سری مانده و نه سودایی...

می گوید؛
- ببین کی این حرف را می زند؟

می گویم؛
- باورت می شود هر کاری جز خواب، عذاب آور شده ،مخصوصا حرف زدن ...

می گوید؛
- باور نمی کنم ،تو پر احساس و حرف و سخن و... چگونه خاموش شده ای؟

می گویم؛
-نمی دانم رفیق، فقط می دانم که بند بند جان و تن ام ، به دنبال خاموشی است... در جهان من ،نه صدای بمبی می آید و نه ضجه کودکی ، در دنیای من همه لال و کر اند...

می گوید ؛
- باور کردنی نیست ...

می گویم ؛
- عزیز دل برادر ، جان دل خواهر ، خون دل عاشق ، دیگر نیازی به باور ندارم... تمام درها و پنجره ها را می بندم ، زنگ خانه و تلفن را از کار می اندازم،هیچ کس قرار نیست بیاید...

سرم را بر می گردانم و مسحور نم نم باران ، به سمت دریا می روم...