پرسید؛
-داستان مرا می دانی؟

گفتم؛
- می دانم.

روباه دم زیبا و قرمزش را تاب داد و نشست ،و به من چشم دوخت.

گفتم ؛
-داستانت را از برم. هزار بار خواندمش.

گفت ؛
-کدام را می گویی؟

گفتم؛
- داستان کلاغ، تو و پنیر ...

خندید وقتی دید اخم کردم ، گفت؛
- تو کتاب هم می خوانی ؟

زیر لب گفتم ؛
-چه حاضر جواب!

چشمان زیبایش را با پنجه مشت شده اش مالید و گفت ؛
-داستان روباه و شازده کوچولو را در صحرا به یاد داری؟

گفتم ؛
-بله به یادم آمد ،همه اش را ،حفظم.

روباه گفت؛
- این جمله را یادت هست؟
"تو در قبال چیزی که اهلی اش می کنی مسئولی "

تا دهانم را باز کردم چیزی بگویم،

گفت؛
-می دانم که می دانی ... اما فقط به یاد نمی آوری...قبول کن که بیاد نیاوردن برابر است با ندانستن...آنچه را که مهم می دانیم هرگز فراموش نمی کنیم...

با خودم زمزمه می کنم ؛
- عجب روباه دانایی ،حقا که جای ات در کتابهاست...

روباه گویا می داند در فکر من چه می گذرد ،می خندد.