هفتاد و نه
برای وطن؛
حکایت حکایت شبی طولانی است که سحر ندارد...
مثل آن است که کسی درحال بریدن سرمان با یک تکه حلبی زنگ زده و کُند است،
این چه سخت جانی است که ما داریم، که نه جان از تن می رود و نه تن از همراهی جان دست می کشد...
به کدام آیین است که آدمی را بخاطر صبوری و دوام آوردن این طور آزار می دهند؟
به کجا می توان گریخت که مسلخ و قربانگاه نباشد؟
از کِه دست یاری بجوئیم که دستش را در جیب تن پوشش پنهان نکرده باشد؟
از که می توان داد خواست که در سرزمین نفرین شده هنوز سنگ نشده باشد؟...
+ نوشته شده در یکشنبه ۲ آذر ۱۴۰۴ ساعت 9:16
توسط مینو سامان
|
دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت