پرنده
کز کرده و مچاله در آفتاب نشسته، به این سو و آن سو نگاه می کند ،از پشت پنجره می بینمش ، بی آنکه رویش را به سمت من برگرداند متوجه حضورم شده اما مثل همیشه بر نمی خیزد و نمی گریزد،فقط کمی جابجا می شود،
از شجاعت او من هم جسور می شوم ،پنجره را باز می کنم ،گندم درون مشتم را روی زمین می پاشم ،
می ترسد ،قصد رفتن می کند ، اما پرواز نمی کند ،می لنگد یکی از پاهایش را زیر بالهایش جمع می کند ، کمی فاصله اش را با من بیشتر می کند ،مشت دیگری گندم می ریزم و در بالکن را می بندم ،قبل از دور شدن ،اورا می بینم که نوک بر زمین می کوبد و دانه می خورد.
+ نوشته شده در سه شنبه ۴ آبان ۱۴۰۰ ساعت 8:13
توسط مینو سامان
|
دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت