نبرد تن به تن
بر پشتش سوارم ، با اسب بالدارش ،
می تازد ،
چشمانم را بسته؛
جایی را نمی بینم
جنگ به نفع او در حال اتمام است
اما هنوز نا امید نشده ام؛
وقتی در یک پیچ تند
سرعتش کم می شود
خودم را بر زمین می اندازم ،
کم مانده زیر دست وپای اسب لگد مال شوم،
درنگ نمی کنم
و
با تمام نیرویم به سوی
جنگل تاریک و مه آلود می گریزم
صدای شغالان و جغدها را می شنوم
گریزی ندارم،
باید ،جنگ باخته و مغلوبه
را
ناگزیر وخسته ،
با چنگ و دندان
نفس به نفس ،
پهلو به پهلو
لحظه به لحظه ،
دست به دست
با تنی تب کرده
وبه عرق نشسته
به دور بعدی بکشانم...
اینست حکایت
نبرد هر شبم با خواب،
در جنگل ترسناک و مرموز...
+ نوشته شده در یکشنبه ۹ آبان ۱۴۰۰ ساعت 7:43
توسط مینو سامان
|
دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت