بازهم دارم به خودم و زندگی و روابطم فکر می کنم. من کجا اشتباه کردم؟

زندگی برایم بازی نیست. یک لحظه نیست که در آن لحظه غرق بشوم و بقیه لحظات رو فراموش کنم.من با هر دلبستگی یک بار به  دنیا می آیم و با پایانش از دنیا می روم . مرگ برایم آشناست چون بارها مرده ام چون بارها به پایان رسیده ام، و از نو شروع کر ده ام. دلبستن و بارها دل گسستن شکنجه ای دائم است شکنجه ای که پایانی ندارد.

در اساطیر یونان داستانی است راجع به پرومته که پیش زئوس خدای خدایان می رود و آتش را از او می دزد و آن را به زمین می آورد تا زندگی آدمها تاریک نباشد تا در ظلمت شب گرفتار نباشند و به خاطر چنین فداکاری برای انسانها از طرف زئوس محکوم می شود به خیانت . پرومته آدمها را بیشتر از خدایان بی درد دوست دارد و مجازات خود را می پذیرد.

 اگر نپذیرد چه کند؟! راه چاره و فراری ندارد. قرار این است در غاری به بند کشیده شود و هر روزی عقابی که مامور شکنجه اوست بیاید سینه اش را بشکافد جگرش را از سینه در آورد و بخورد و در پایان شکنجه همه چیز سر جایش برگردد و فردا دوباره شکنجه از نو آغاز شود شکافتن سینه و خوردن جگرش...

 خیلی رنج آور است، خیلی درد ناک است ،حتی تصورش دشوار است ... رنج... رنجی بی پایان...

 آیا من مالیخولیا دارم؟ آیا دیوانه ام؟ که دلبستگی هایم را جدی می گیرم به اندازه ای که خود زندگی جدی است؟ من در قبال گفتن کلمه دوستت دارم مسئولم ؛ نمی شود به هرکس گفت دوستت دارم و راحت از کنار آن گذشت ... من سختگیرم آره سختگیرم. زندگی نمایش نیست بازی نیست من که گفتم بازی را که در آن جر بزنند قبول ندارم... من می پذیرم من را از بازی بیرون کنید. من همبازی خوبی نیستم ترجیح می دهم مات و مبهوت کنار زمین بمانم اما بازی که شما می کنید را انجام ندهم. مرده شور ببرد همه چیز را ... نمی توانم .من از ادامه بازی عاجزم. نمی توانم وقتی جگرم را زنده زنده می خورند با رنگ پریده به شما لبخند بزنم یعنی که ؛همه چیز رو براه است. نه هیچ چیز روبراه نیست...