بلقیس
می گوید؛
-چه می خوانی؟
می گویم؛
- کلیدر...
می گوید؛
- اوه،عالی است.
می گویم؛
- واقعا عالی است ،شاهکار است ، در هنگام خواندن از خودم پرسیدم ؛چرا نسل ما همه ژان کریستف و جان شیفته را خوانده بودند اما در خواندن کلیدر سستی می کردند ؟ فهمیدم که کتاب زبان سخت و دیر آشنایی دارد، مثل همان آدمها و طبیعتی که قصه اش را می گوید؛ ترکیبی از همه ی لهجه های این آب و خاک، با این همه ، دولت آبادی فیلم ساخته ،رمان ننوشته.
می گوید؛
- یعنی چه؟
می گویم؛
- دقیق ،جزیی نگر،مفصل،غیرتمند،واضح و بسیار ملموس.
می گوید؛
- غیرتمند؟
می گویم؛
- او ، نویسنده،قصه گو و راویِ بی طرفی نیست ،از قهرمانانش دفاع می کند ،پشت وپناه قهرمانش شده،راوی دقیقی که به قضاوت می نشیند ،از مردم بیابانگرد ، صاف ،ساده و بکر همچون طبیعتی که گاه مهربان و گاه بی رحم می شود پر از شور و احساسات و عواطف است، تعریف می کند،از مردم و خلق و خوی ایلیاتی سخن می گوید،همان ها که نویسنده خودش را از آنان می داند،بارها می گوید در میان ما مردم ایلیاتی چنین و چنان کار و رفتار و عادت مرسوم است.
می گوید ؛
- پس یکبار دیگر باید بخوانمش.
می گویم؛
-کاش،فرصتی بود و چند بار می شد خواندش .
می گوید؛
-همینطور است.
می گویم؛
- در پرداختن شخصیت زنان ، بلقیس،زیور و مارال دقت کن،گویا نویسنده خودش یک زن بوده که این قدر با عواطف و احساس زنانه آشناست، تحقیر ،حسادت،عشق،رنج وحسی مادرانه و عمیق و شفقت آمیز نسبت به مردش، فرزندش، پدر ،مادر، برادرش، رمه اش، طبیعتش...
می گوید ؛
- بلقیس !
می گویم؛
- بلقیس ... مادر است ، پشت ، پناه، حامی ،دلسوز ، لطیف ، نوازشگر ، زاینده ،پر شور ،مثل باران و گاهی تلخ و گزنده و سوزاننده.، مثل خوشه گندم سوخته، زمین تفتیده و تشنه ، آسمان و ابرهای عقیم ،پر از خست . بلقیس خود طبیعت است ،پر برکت ، مهربان و گاهی سخت و دیر هضم و گلو گیر،مثل نان ساجیِ بیاتِ مانده در سفره،
طبیعتی که گوسفندان و حشم اش ،شش ماه لاغر و شش ماه چاق اند...دائما در حال تغییر حالت و دگرگونی است.
دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت