کلیدر
مدتی است در دشت ها و بیابان های سبزوار و نیشابور ،در کوهپایه های کلیدر مقیم شده ام،در سیاه چادر های ایلیاتی کنار بلقیس و مارال و زیور می خسبم و بیدار می شوم ،از نان ساجی و گور ماست اشان خورده ام، در غم ها و دلنگرانی هایشان سهیم شدم ،با ستار پینه دوز تمام دهات را زیر پا گذاشته ام و همه درد بی درمان مردم را از نظر گذرانده ام،
با خان عمو راهزنی کرده ام و همراه گل محمد سوار بر شتر تند پای اش میان گله و چادر ها در رفت و آمد بوده ام ،هیزم بار زده و به بازار برده و فروخته ام ،وقتی که گله میش ها دچار مرض شد و هر روز شاهد مرگ ناگزیرشان بودم،
با ماه درویش تن به هر خفتی دادم و پادوی ارباب دندان گرد روستای قلعه چمن شدم ،با قدیر تلخکام شدم بی آنکه راه گریزی از زندگی فلاکت بارم داشته باشم ،
با عبدوس و دلاور به زندان رفتم ،با شیرو پشیمان شدم ازفرار از ایل و رفتن به سوی سرنوشت شومی که خودم مسبب آن بودم،
با قره آت یکه شناس شدم و باد بر پره بینی انداختم وقتی غریبه ای می خواست از من سواری بگیرد.
با دختران پهلوان بلخی در زیر زمین تاریک قالی بافتم،در مراسم کارد زنی شتر قدیر گریستم ومثل پرندگان بیابانی ،هر صبح خفتگان در سیاه چادرها را بیدار کردم و آواز خواندم،
و هم پای خیال قدرتمند محمود خان دولت آبادی در سالهای سخت قحطی و خشکسالی و نا امنی و ظلم اربابان به هر سوی دشت فراخ خراسان سفر کردم ،هر بار با کتاب در زمان سفر کردم ، بر دست و اندیشه وقلم توانای نویسنده وقتی که صحنه حمام در روز عید و غائله بازار شهر و همهمه زندان سبزوار و روز مرگ دسته جمعی گله مریض را می نوشت بارها آفرین و صد آفرین گفتم و حیران از خلق هنرمندانه این همه داستان و شخصیت و قهرمان انگشت به دهان ماندم،
جناب دولت آبادی آفرین بر دست و بر بازوت باد. حقا که بقول خودت شهکار کردی...
دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت