شادی کجایی

ای شادی کجایی که دستم به دامانت نمی رسد؟ در آرزوی روزی بی دغدغه و رها هستم. رها از تمام پای بندی های انسانی. کاش جای این مرد میانسال بودم در حال نواختن ترانه ای، تصنیفی، بی خیال عالم و آدم . کاش جهانگردی بودم با یک کوله پشتی ، دنیا خانه ام بود و همه شهرها شهرم. ای کاش قلندری بودم آواره کوه و دشت و صحرا با کشکولی بر پشتم . ای کاش .. ریشه در این خاک نداشتم و چراغم در این خانه نمی سوخت...
+ نوشته شده در شنبه ۲ آذر ۱۳۸۷ ساعت 0:47
توسط مینو سامان
|
دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت