سکوت
می پرسد؛
- سکوت را می شناسی ،با او آشنایی؟
می گویم؛
- بلی،مگر ممکن است که نشناسمش!
می گوید؛
- چه جالب ! فکر کردم آن را نمی شناسی!
می گویم؛
- سکوت من بوی مرگ می دهد رفیق ! نشانی از ملالت و خستگی در آن نمی بینی ،فقط مرگ را بخاطرت می آورد.
می گوید ؛
- پس بمیر!
می گویم ؛
- شنیدم و اطاعت می کنم،اما بیاد بیاور که عاشق رسواست ،مجنون است ،پرصداست،مگر مولانای جان نگفت:
چون پیاده می روم تا کوی دوست
سبز خنگ ،چرخ در زین منست...
می گوید؛
- رفیق جان مقصود مولانا شتاب روح است در رفتن.
- می گویم؛
- شتاب روح من پر صداست ،نشان رفتن من سخن ست ، هیاهوست. مثل شتری که زنگوله به گردنش آویخته... وقتی صدای زنگوله نیاید یعنی شتر خواب ، یا مرده است.
می گوید؛
_عجب !
می گویم ؛
- عجب به جمالت رفیق! هیچ نسخه ای دو نفر را شفا نمی دهد. اما چون تو می خواهی میمیرم . جان شیفته من عجول و پر هیاهو ست ، فقط وقت مردن آرام می گیرد...
دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت