میرزا رضای کرمانی
از کتاب ، سه مکتوب
میرزا آقا خان کرمانی
در آن وقت عزم کردم استخوانهای مرحومه والده را به کربلا بیاورم، حمد خدا را که امسال بدین ثواب موفق شدم، وقتیکه به کرمانشاهان رسیدم مردم گفتند عثمانلوها از جنازه مرده هم گمرگی میگیرند، این فقره خیلی موجب احتیاط و اضطراب من شد که مبادا در گمرکخانه چشم بیگانه بر استخوانهای مرحومه افتد و گناه باشد.
از جناب حجة الاسلام آقای ملاعبدالله کرمانشاهی این مسئله را استفتا نمودم که آیا جایز است نظر اشخاص اجنبی بر استخوانهای کله و پا و سایر اعضای زن مسلمه افتد یا خیر؟ جواب فرمودند: المؤمن حی فی آلدرین. ( مؤمن در دوجهان زنده است.) البته که دیدن نامحرم او را خالی از اشکال و احتیاط نیست.
چون این مسئله را فهمیدم بدین خیال افتادم که شاید کاری بکنم که بدون در نظر گرفتن گمرکچیان جنازه والده را از گمرک بگذرانم و یا بگریزانم، مجددأ از ملا عبدالله استفتا نمودم آیا گمرکی دادن به عثمانلو حلال است و یا حرام؟
جواب مرقوم فرمودند: گمرکی دادن خلاف شرع بوده، عطاکننده و اخذکننده هردو عاصی و خاطی اند و فعل حرام را مرتکب شده اند.
برحسب این دو حکم مطاع، عزم جزم کردم که جنازه مرحومه را از گمرک بگریزانم، از رفیق و همشهری خود ملا ذوالفعلی پرسیده و مشورت کردم که میخواهم جنازه را از گمرک بگریزانم چه بایدکرد؟ جواب داد استخوانهای درشت از قبیل کله و قلمهای دست و پا را خرد و خاش نموده و در کیسه بریز و در توبره جو ِ یابوی خود بگذار، نه کسی ملتفت میشود و نه ضرر گمرک به تو میرسد.
لذا استخوان کله مرحومه را که عمده بود در هاون کوبیده و در کیسه علیحده ریخته و سایر استخوانها را هم خرد کرده در کیسه دیگر گذاردم و در توبره یابو نهادم و رویش را به جو انباشتم و به ران یابو آویختم.
ازکرمانشاهان تا مصیر از برکت امام علیهالسلام بی مصیبت بسلامت رفتم و کسی ملتفت نشد. گمرکی خانقین را نیز ندادیم و از هرکیسه مرده دو تومان میگرفتند ولی در مصیر دچار مصیبت بزرگی شدم و آن این که در کاروانسرای آنجا از ازدحام زوار جا و منزل نبود، با چند نفر رفقا در بیرون کاروانسرا بار انداختیم.
میخ طویله یابو را به زمین کوبیده برای وضو و تطهیر به کنار نهر فرات رفتم. چون برگشتم دیدم خاک عالم به سرم شده، یابو میخ طویله را کنده و یکسر بر سر توبره رفته جوها و استخوانهای کیسه را تمامأ خورده و از کله مرحومه والده اثری نمانده.
شما تصور فرمایید که از دیدن این قضیه مدهشه چه حالت بر من دست داد، یابو را بستم و بسیار گریستم. آخوند ملاذوالفعلی آمد و سبب گریهام پرسید، که قضیه را به تفصیل نقل کردم، گفت آسوده باش و غم مخور چارهی آن آسان است، گفتم چاره آن چیست؟
گفت بدان، استخوان کله مرحومه والده ات الآن درشکم این یابوست و یابو مانند سگ نیست که خوراکش استخوان باشد و معده اش هضم آن بتواند کردن، تا دوازده ساعت دیگر یابو آنچه از استخوانها خورده، یا قی کند یا پِهِن میاندازد و تکلیف این است که امروز در مصیب اقامت انداخته تا پِهِنِ یابو را جمع کرده با نعش مرحومه به کربلا بیاوری و یقین نمایی که کله مرحومه در پهن اوست.
ای نواب والا هیچ نمیدانی که از شنیدن این کلمات حکمت که حل مشکل مرا نمود چقدر شاد شدم. یک روز توقف نموده و پهن ِ یابو را درغربالی جمع کرده در قوطی حلبی نموده با سایر استخوانها در کیسه کرباسین دوخته و به کربلای معلا آوردم.
همان کیسه که در گمرکخانه کربلا به دست عثمانلوها دیدید که من راضی نمیشدم آن را بگشایند که چشم نامحرم به استخوان مرحومه نیفتد همان جنازه والده بود، و آن قوطی حلبی پر از پهن که بیرون انداختند و من مضطربانه دویده و عبای خود را بر آن پوشاندم و آن را جمع نمودم کله مرحومه بود. که امروز به حمدالله تعالی هر دو را در زمین خیمهگاه برابر حجله قاسم مدفون کردم.
گفتم جناب آخوند! نام ِ نامی ِگرامیات چیست و شهرت کجاست؟ گفت مخلص شما ملاحسینعلی یزدی، فخرالذاکرین هستم.
گفتم به کله مرحومهی گور به گورت ریدم که البته ثوابش بیشتر از این زیارتی است که تو آمده ای. از نظرم گمشو که مرده شور هر چه خر است ببرد. مخصوص که دختر پادشاهان اینان را عربهای بی ناموس اسیر کردند و فروختند و این معنی را ننگ و عار نشمردند حالا استخوان پوسیده پیر عجوزه را می ترسید نامحرم ببیند.
ای جلاالدوله حالا خوب میتوانید درجه حماقت و پایه جهالت مردمان را از فطانت و کیاست فخرالذاکرین و حکمت ِملا ذوالفعلی و فتوای حجة الاسلام کرمانشاهی را از همین حکایت استنباط فرمایید و آن وقت مرا تصدیق نمایید که نه تنها تازیان، ایران را تاخت و تاز و ویران کردند بلکه ریشه ملت ایران را که علم و معرفت بود برانداختند.
دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت