مثل آدمی شده ام که؛

نمی داند کجاست

نمی داند کجا می خواهد برود

نشانی هیچ خانه ای را به یاد نمی آورد

منگ و مبهوت در برهوت،زیر آفتاب داغ ، منتظر اتوبوسی ایستاده

که قرار نیست هرگز از راه برسد...