دَم رفتن ،سنجاق قفلی از کیفش در آورد و به دستم داد؛
-این را در هیئت پیدا کردم ،نذر کردم اگر مشکلاتم تا سال دیگر کم شود هزار تا از اینها به هیئت ببرم،تو هم این را جایی بگذار و نگه دار و نذر کن ...

در حالیکه لبخندی بی رمق می زدم ، سنجاق را به بلوزم وصل کردم،گفتم؛

-باشه ،ممنون

وقتی رفت با دقت به سنجاق قفلی نگاه کردم ،در مقابل هیولای زمان و سرنوشت اندوهبار آدمی و کم آوردن ما در جنگ نابرابر ،چه کاری از این سنجاق ساخته شده ، در چین بر می آید؟
شاید فقط اسمش شباهتی با تقدیر قفل شده ما داشته باشد...