دلتنگم. حوصله هیچکس را ندارم. به سختی روز را شب می کنم و منتظر یه اتفاقم که مرا از این کسالت در بیاورد. اما خبری نمی شود. دیگه حوصله صبر کردن هم ندارم . نمی دانم چرا این روزها اینقدر به حلاج فکر می کنم و اینکه گفت عشق دو رکعت نماز دارد که وضویش با خون  است . وضو می گیرم با آب . سجاده ام  را پهن می کنم و رو به قبله می نشینم.بازهم اشکهایم سرازیر می شوند. نماز یادم رفته نمی دانم چه باید بگویم. دست به دامان خودش می شوم. سکوت می کنم . ساعتی می گذرد ومن لال و گنگ باقی مانده ام. رادیو روشن است. از زبان من می خواند برای یگانه معشوق ازلی و من خجل فقط اشک می ریزم:

 

"چون صید به دام تو به هر لحظه شکارم، ای طرفه نگارم،

 از دوری صیاد دگر تاب ندارم، رفته است قرارم

چون آهوی گمگشته به هر گوشه دوانم ، تا دام در آغوش نگیرم نگرانم

از ناوک مژگان، چو دو صد تیر پرانی، بر دل بنشانی.

 چون پرتو خورشید اگر رو بکشانی، وای از شب تارم،

دربند و گرفتاربرآن سلسله مویم، از دیده ره کوی تو با اشک بشویم، با حال نزارم

برخیز که داد از من بیچاره ستانی، بنشین که شرر بردل تنگم بنشانی

 تا آن لب شیرین به سخن باز گشایی، خوش جلوه نمایی

 ای برده امان از دل عشاق کجائی، تا سجده گزارم

گر بوی تو را باد به منزل برساند جانم برهاند

 ورنه زوجودم اثری هیچ نماند، جز گرد و غبارم..."