دیروز دوست خوبی رو از دست دادم هنوز باورش برام مشکله که اون دیگه نیست. عاشق زندگی بود و خیلی مهربون . به همه محبت میکرد. از اولین روزی که وارد اداره شدم و اونو شناختم بیست سالی می گذره. دو سه سالی از بازنشستگی اش میگذره. همیشه ساک دستی اش پر از خوراکی بود. با غذاهای خوشمزه ای که می پخت همه رو سیر میکرد. زن آروم و صلح طلبی بود.دو تا پسر درسخون و مودب و موفق داره که یادگار خوبی ازش هستن.دلم براش تنگ میشه. هنوز رفتنش رو باور ندارم. از روزی که فهمید بیماره تا دیروز که رفت دو ماه بیشتر طول نکشید و من در این دو ماه جرات نکردم گوشی تلفن رو بردارم و حالش رو بپرسم. بنظرم آدما وقتی میمیرن که خودشون میخوان. اون تحمل رنج کشیدن رو نداشت وزود تسلیم شد.فقط 56 سال داشت. از خدا شاکی بود که چرا درست موقعی که باید نفس راحتی بکشه  اینطوری از پا انداختش. تمام مدت بیادش هستم . روزهای آخر اسفند تمام وجودش زندگی می شد برای تک تک همکاران کارت تبریک مینوشت و بهشون می داد . هر جور که بلد بود محبتش رو ابراز میکرد. نمی دونم چی باید بگم و چی میتونم بنویسم. فقط میدونم که از این به بعد جاش خیلی خالیه...

 اشرف جان ببخش که هیچوقت نتونستم بهت بگم که چقدر دوستت دارم و حالا چقدر دلتنگت میشم. با رفتن تو مرگ برام باور کردنی تر از زندگی شد. یه روز هستی و لحظه ای یا دقیقه ای بعد نیستی. به همین راحتی...