نمی دونم چرا اینقدر به تو فکر می کنم . امروز دوستان همه اومده بودن بهشت زهرا برای خداحافظی با تو . اما من نبودم مثل خیلی وقتای دیگه که نبودم. یادته سالهای اولی بود که باهات آشنا شده بودم از کتاب گفتم . اون موقع علی و سینا خیلی کوچیک بودن گفتی دوست داری کتاب بخونی اما فرصت نمی کنی. من برات ژان کریستف رو آوردم. چند وقت بعد ازت پرسیدم چیزی ازش خوندی گفتی خیلی غمگینت میکنه ومن دلخور شدم که تو با کتاب میونه نداری. می گفتی هر وقت فرصت پیدا میکنی تار فرهنگ شریف رو گوش می کنی گوش می کنی و اشک میریزی. وای خدا هنوز هیچی نشده دلم برات تنگ شده. کاش خجالت رو کنار گذاشته بودم بهت زنگ میزدم و صداتو میشنیدم. شاید اگه صداتو شنیده بودم الان اینقدر دلتنگت نبودم... دیروز صبح وقتی از تاکسی پیاده شدم آقای سرمدی رو دیدم گفت که با فریبا اومدن دیدنت و اینکه اصلا حالت خوب نبوده. باور نمی کردم قصد رفتن کردی. یادته وقتی من حالم خوب نبود بهم زنگ زدی احوالمو پرسیدی؟ یادته چقدر سر به سرمون میذاشتی؟ چقدر می خندیدیم. اشرف جان میخوام برگردم به همون روزا. خاله اشی یه چیزی بگو دارم میترکم.

 فکر نکنم پنج شنبه هم بیام مسجد . طاقتشو ندارم . اگه بیام مسجد رفتنتو باور می کنم.فریبا میگفت آخرین روز تو بیمارستان گفتی که دیگه دل کندی وآماده ای که بری. بازم باور نکردم همش میگفتم خوب میشی و به زودی وقتی خوب شدی میبینمت. خاله اشی میدونی کتاب دومم در اومده ؟ میدونی راجع به اداره است؟ میدونی از تو هم نوشتم؟ یادته چقدر خوشحال بودی که علی کتاب میخونه؟ یادته هر وقت میومد اداره میاوردیش تا من ببینمش. مردی شده بود برای خودش از باباش هم بلندتر. دانشگاه قبول شده بود . اومد سلام کرد و من روی ماهشو بوسیدم. میگفتی دوست نداری بفرستیش بره امریکا پیش دایی هاش. میگفتی مگه آدم بچه اشو از خودش دور میکنه؟یادته؟ اما حالا که خودت رفتی... چطور دلت اومد تنهاشون بذاری؟ خاله اشی یه چیزی بگو دارم میترکم . دارم دق میکنم ...