هجده
زن می گوید؛
- معشوقی داری؟
مرد زهرخندی می زند؛
- بله معشوقی همیشگی دارم،تو هم معشوقی داری؟
زن پاسخ می دهد؛
- بله معشوق جاودانیِ من ، ترس، برادرِ مرگ است...
مرد این بار بلند می خندد؛
- چه جالب ،می دانی معشوق من کیست؟ مرگ ، برادرِ ترس ...
بازهم بلندتر می خندد؛
- عجب تفاهمی! معشوقان ما برادرند...
زن صورتش را برمی گرداند و می گوید؛
- عجیب این که من می ترسم و تو می میری... تو می میری و من از مرگ تو می ترسم ،عجب دور باطلی ...
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۰ فروردین ۱۴۰۴ ساعت 4:3
توسط مینو سامان
|
دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت