بیست
می گویم؛
-پسرانی که به من عاشق بودند، هنوز
با همان موهای درهم و گردنهای باریک و پاهای لاغر به تبسمهای معصوم دخترکی میاندیشند که یکشب او را باد با خود برد...
می گوید؛
- بازهم عشق ؟
می گویم؛
- لعنت خدا بر ریسمانش !
می خندد؛
- هاها ...بیش باد ...
می گویم؛
- همه پرهیزم با شنیدن یک کلام او دود می شود و به هوا می رود...
می گوید؛
-پرهیزی که پرهیز نیست،رستگاری است به زور چماق...
می گویم؛
- کم کم مرا از بر می شوی...
می گوید؛
- و کم کم تو را از بر می شوم!
می گویم؛
- فرقی ندارد شراب صبر من چند ساله است ،با دیدن روی او و موی او سرکه می شود... ترش و گس!
می گوید؛
- و این گونه بود که عشق موذی و جانکاه ، زیر خاک زمستان به بهار رسید...
می گویم؛
- زلف پریشان، پرهیز سوز است!
می گوید؛
- چه زیباست،کعبه وصالی که بر زلف پریشان بنا شود !
می گویم؛
- سلسله موی دوست،حلقه دام بلاست...
می گویی؛
-هر که در این حلقه نیست ؟
می گویم،
- سلسله موی، زلف پریشان، دل بریان، حکایتی است سوزان ...
دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت