سی و سه
مرا می بیند، لبخند بی رمقی می زند؛
- چه خبر ؟
می گویم ؛
- خبر که بسیار است ... می بینی!
سرسام ، همهمه ، عجله ،
خفگی ، دود ، افیون ، الکل ،
سرگیجه ، علافیِ احساس ، سرگردانی ،
انفعال، تنبلی ، بُهت ، غم ، اندوه ،
بهانه هایی برای گریستن ، چشمان به خشکی نشسته ، حسرت یک دل سیر گریه بی دلیل،
رها شدگی ، تنهایی ، اضطراب ، نا امیدی،
دلتنگ ایام گذشته ، ترس از آینده ،
دستان سیمانی ، ذهنی که آرام آرام فراموش می کند ،
قلب خالی ، خواب آشفته ، خواب آلودگی ،
غم زمانه ، فراق یار موافق ، بی اعتمادی ،
خبر بد ، مرگ ، بیماری ، تنِ رنجور ، روانِ تعطیل ،
معاش دست و پا شکسته ،حسرت ، بی پولی...
قحطیِ شادی ، لبخند ، عشق...
می بینی رفیق! اینها همه ی چیزی است که این روزها ، به نام زندگی در کوچه و خیابان می بینم و خودم هم از سر می گذرانم .
دستانش را بالا می برد و تکان می دهد؛
-بس است ! بخاطر خدا بس کن!
می گویم؛
- نگو که این قدر نازک نارنجی شده ای که تحمل شنیدن نداری،
می گوید ؛
- مسئله من نیستم که تحمل داشته باشم، مسئله اتمام شرافت آدمی است ، موضوع رنج بشری است ! بمانیم یا نیمه کاره رها کنیم و برویم ؟ این است که آزارم می دهد ، آیا می ارزد که بیشتر از این در این دنیای مفلوک بمانیم؟ خوشا به حال آنان که نیمه تمام رفتند و این روز ها را ندیدند ...
می گویم؛
- شنیده ای که والتر بنیامین می گوید، در صورت پیروزی دشمن ،حتی مردگان هم در امان نخواهند بود؟
دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت