مرا می بیند، لبخند بی رمقی می زند؛
- چه خبر ؟

می گویم ؛
- خبر که بسیار است ... می بینی!

سرسام ، همهمه ، عجله ،

خفگی ، دود ، افیون ، الکل ،

سرگیجه ، علافیِ احساس ، سرگردانی ،

انفعال، تنبلی ، بُهت ، غم ، اندوه ،

بهانه هایی برای گریستن ، چشمان به خشکی نشسته ، حسرت یک دل سیر گریه بی دلیل،

رها شدگی ، تنهایی ، اضطراب ، نا امیدی،

دلتنگ ایام گذشته ، ترس از آینده ،

دستان سیمانی ، ذهنی که آرام آرام فراموش می کند ،

قلب خالی ، خواب آشفته ، خواب آلودگی ،

غم زمانه ، فراق یار موافق ، بی اعتمادی ،

خبر بد ، مرگ ، بیماری ، تنِ رنجور ، روانِ تعطیل ،

معاش دست و پا شکسته ،حسرت ، بی پولی...

قحطیِ شادی ، لبخند ، عشق...

می بینی رفیق! اینها همه ی چیزی است که این روزها ، به نام زندگی در کوچه و خیابان می بینم و خودم هم از سر می گذرانم .

دستانش را بالا می برد و تکان می دهد؛
-بس است ! بخاطر خدا بس کن!

می گویم؛
- نگو که این قدر نازک نارنجی شده ای که تحمل شنیدن نداری،

می گوید ؛
- مسئله من نیستم که تحمل داشته باشم، مسئله اتمام شرافت آدمی است ، موضوع رنج بشری است ! بمانیم یا نیمه کاره رها کنیم و برویم ؟ این است که آزارم می دهد ، آیا می ارزد که بیشتر از این در این دنیای مفلوک بمانیم؟ خوشا به حال آنان که نیمه تمام رفتند و این روز ها را ندیدند ...

می گویم؛
- شنیده ای که والتر بنیامین می گوید، در صورت پیروزی دشمن ،حتی مردگان هم در امان نخواهند بود؟