دیشب تقریبا خواب عمیقی نداشته ام ، گاهگاهی چرت زده ام اما خواب درست درمان نداشتم.
هوا خیلی زود روشن شد ،دلشوره های شبانه ام با دمیدن صبح آرام گرفته بود ، بعد از شروع زندگی در خیابان
شاید یک ساعتی خوابیده بودم و بعد به هوای دستشویی بیدار شدم ،داروهایم را خوردم ،اما از جایم بلند نشدم، هیچ عجله ای برای هیچکاری نداشتم ،نمی خواهم به کارهای مانده ام فکر کنم
فقط دوست دارم به یک چیز معمولی ،بی ربط و خیلی ساده نگاه کنم.
گوشی را بر می دارم سراغ یوتیوب می روم ، نشانی را سرچ می کنم ،کلیپ شروع می شود ، مرد جوان چینی با یک چمدان وارد خانه فرسوده و نیمه ویران روستایی می شود،
از همان لحظه ورود کار را شروع می کند ،در و پنجره اتاق ها را باز می کند ، برق را وصل می کند ، لوله آب را باز می کند ،دستمالی بر می دارد و خاک روی یک صندلی را پاک می کند و چمدانش را آنجا می گذارد ، لباسهایش را عوض می کند و به حیاط می رود ،در آنجا علف های بلند هرز را می چیند ،سنگ ها و سفال های شکسته را جمع می کند ، و آرام آرام کارش را آغاز می کند، بازسازی خانه ،
بعد از گذشت یکساعت که محو دیدن کلیپ شده ام ، خانه روستایی تعمیر و کاملا تمیز شده ، خودم را در آن خانه تمیز و مرتب تصور می کنم ،
از خودم می پرسم چه چیزی در این کلیپ های بازسازی خانه هاست که مورد علاقه ام است ؟
نمی دانم ،شاید حضور و جریان زندگی است که مرا جلب می کند ، شاید هم حال و هوای روستاست ، در طول فیلم همسایه های مرد که همگی سالمند و پیر هستند به دیدنش می آیند و از پیشرفت کارش تعریف می کنند ، با آن که نمی فهمم چه می گویند اما می دانم که چیزی خوب و آرام بخش و سراسر پر از نیروی حیات در حال رخ دادن است .
نمی دانم این مستندها و یا رئالیتی شوها چقدر حقیقی اند ،اما هرچه که هست مرا کاملا جذب خود می کند،
می خواهم کلیپ دیگری از همین نوع ببینم ، اما فکر می کنم نزدیک ظهر است،گرسنه ام، باید بلند شوم و غذایی تهیه کنم ،قبل از آن یک لیوان نسکافه بخورم تا خوابالودگی از سرم بپرد ،
آرزو می کنم امروز کمی با دیروز متفاوت باشد ،چیزی جدید ببینم و حرف تازه ای بشنوم ،
به جای بلند شدن بالش را زیر سرم جابه جا می کنم و به سراغ فیس بوک می روم ، به جای دیدن اخبار و پست جدید دوستان و درخواست دوستی ها ،به سراغ قسمت تماشا می روم،
کلیپی از زنان تنهای عشایر بدون شوهر که در یکی از شهرهای جنوب همین مملکت در سینه کوه تقریا با دست خالی ،فقط با یک بیل و کلنگ ،حفره ای می کنند و غاری می سازند که قرار است خانه خود و فرزندانشان باشد ، زندگی سخت و دشواری است ،اما این زندگی سخت ، واقعا تماشا دارد؟
بازهم خودم را در آن جا تصور می کنم ، با حداقل امکانات رفاهی در میان خاک و خُل بدون آب و غذای کافی ، اما همچنان مثل آن که در حال عبادت و مدیتیشن هستم چشمانم به صفحه گوشی دوخته شده،دل نمی کنم.
بازهم یکساعتی می گذرد ،به زور بلند می شوم ، به آشپزخانه می روم ،ظرفها را میشویم برای کبوتران گندم می ریزم ، آب را که جوش آمده در لیوان می ریزم ،نسکافه را همراه چند بیسکویت ، به هال می برم و جلوی تلویزیون می نشینم ،
فرقی ندارد سریال ،فیلم سینمایی ،مستند ، رئالیتی شو و یا کلیپ باشد،مهم آن است که این روزها من تماشا کردن را بیشتر از زندگی کردن می پسندم. نه حال خواندن دارم نه حال حرف زدن ،فقط دوست دارم زندگی را در دیگران دنبال کنم ،همچو ناظری بی طرف...