می گویی؛
- پس به دنبال فضیلت آهستگی می گردی؟

می گویم؛
- به دنبال خیلی چیزها گشته ام واز این به بعد، هم خواهم گشت...

می گویی؛
- همین است ،آنچه مرا به تو می رساند...

می گویم؛
- جان های شیفته ! همیشه همدیگر را باز می شناسند!

می گویی؛
- جان های شیفته و غریب!

می گویم؛
- غریب با خود یا جهان ؟

می گویی؛
- مگر "خود" همان "جهان" نیست؟

می گویم ؛
- حق با توست ،رفیق ! برای همان است که" تو قلب بیگانه را می شناسی ،زیرا در سرزمین مصر بیگانه بوده ای"

می گویی؛
- خودْ غریبی در جهان چون شمس نیست...

دستانت را می فشارم ،چقدر دلم برای آغوشت تنگ است...

می گویم؛
- شمس من و خدای من !