سی و شش
می گویی؛
- پس به دنبال فضیلت آهستگی می گردی؟
می گویم؛
- به دنبال خیلی چیزها گشته ام واز این به بعد، هم خواهم گشت...
می گویی؛
- همین است ،آنچه مرا به تو می رساند...
می گویم؛
- جان های شیفته ! همیشه همدیگر را باز می شناسند!
می گویی؛
- جان های شیفته و غریب!
می گویم؛
- غریب با خود یا جهان ؟
می گویی؛
- مگر "خود" همان "جهان" نیست؟
می گویم ؛
- حق با توست ،رفیق ! برای همان است که" تو قلب بیگانه را می شناسی ،زیرا در سرزمین مصر بیگانه بوده ای"
می گویی؛
- خودْ غریبی در جهان چون شمس نیست...
دستانت را می فشارم ،چقدر دلم برای آغوشت تنگ است...
می گویم؛
- شمس من و خدای من !
+ نوشته شده در جمعه ۹ خرداد ۱۴۰۴ ساعت 7:14
توسط مینو سامان
|
دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت