چهل
می گویی؛
- کجایی ؟ سایه ات سنگین شده ، در خانه ات را باز نمی کنی!
می گویم؛
- کسی در خانه ام نیست ، در را نکوب ، هیچ کس آنجا ساکن نیست ،خانه را رها کردم و به بیابان گریختم ...
می گویی؛
- یادت می آید که گفتم، عزیز من ! عاشق نشو؛ "عشق نفرینی ابدی است" ؟
می گویم؛
- پسرک مریض شده ، پسرک نمی بیند ، کلافه است ، رنج می کشد و کاری از من ساخته نیست.
می گویی ؛
- گفتم که ؛ عشق نفرین است...
می گویم ؛
- دندان صبر بر جگر خسته می فشارم ، افسوس که بی فایده است.
می گویی؛
- عاشقی لعنت و داغی ابدی است .
می گویم؛
-چطور می شود از این لعنت ابدی رها شد؟ تو می دانی؟
می گویی؛
- نمی دانم ،فقط می دانم ؛ که اگر داغ رسوایی عشق بر پیشانیت بخورد، دیگر رهایی ممکن نیست،
چه لعنت باشد چه رحمت ؛ تفاوتی ندارد ، همیشه همراهت می ماند...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۱ خرداد ۱۴۰۴ ساعت 14:49
توسط مینو سامان
|
دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت