چهل و هفت
می گویم ؛
- سلام سلام سلام ...
می گویی؛
- می بینم که سرحالی!
می گویم؛
- آری ،با آن که مثل جنگ زده ها حدود یک ماهی است از خانه و کاشانه ام دورم ،اما چند روزی است حال بهتری دارم.
می پرسی؛
- چه شده که حال بهتری داری؟
می خندم؛
-بارانی که امروز بی هوا بارید را دیدی؟ بوی خاک خیس را حس کردی؟ باران را به فال نیک گرفته ام ، به غیر از آن چند روزی است که نسیمی از جایی که نمی دانم کجاست بر اقلیم وجودم می وزد ،هوای جانم لطیف شده...
می گویی؛
- چه خوب!
می گویم؛
- در این روزهای وحشت و حیرت و کابوس، اتفاق قشنگی برایم در حال رخ دادن است، می بینی وقتی آخرین امید را از دیدار دوباره عشق از دست می دهی و آماده مردن و ناتمام رفتن می شوی ، دستی از غیب بیرون می آید تا دوباره لبخند بر لبت بنشاند.
می گویی؛
- هورا ! دوباره زندگی !
می گویم؛
- دوباره زندگی! دوباره عشق! دوباره ...
دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت