پرنده ای آبی درقلب من است،
که می خواهد بیرون بزند ،
اما من به سختی مانع اش می شوم ،

می گویم ،همان جا بمان ،
من نمی گذارم کسی
ترا ببیند .

پرنده ای آبی در قلب من است ،
که می خواهد بیرون بزند،
اما من ویسکی به رویش می ریزم،
و دود سیگارم را فرو می دهم ،
و فاحشه ها و عرق فروش ها ،
و بقّال ها ،
هرگز نمی فهمند ،
که او آنجاست.
پرنده ای آبی در قلب من است ،
که می خواهد بیرون بزند ،
اما من به سختی مانع اش می شوم ،

و می گویم ،
می خواهی همه چیزم را ،
بهم بریزی ؟؟

می خواهی کارم را از دست بدهم ؟
می خواهی به فروش کتابم در اروپا ،
صدمه بزنی ؟

پرنده ای آبی در قلب من است ،
که می خواهد بیرون بزند،
اما من خیلی باهوشم ، فقط گاهی شب ها
می گذارم بیرون بیاید ،
وقتی همه در خوابند ،
می گویمش ، می دانم تو آنجا هستی،
غمگین مباش ،

بعد بر می گردانمش ،
اما آنجا هنوز کمی می خواند،
نمی گذارم که بمیرد.

بعد هردو همان طور ،
بخواب می رویم ،
با عهد سربسته مان،

واین به قدر کافی زیبا هست ،
که یک مرد را،
به گریه بیاندازد،

اما من گریه نمی کنم ،
شما چطور ؟

چارلزبوکوفسکی ترجمه سعید جاوید