نادان

گاهی فکر می کنم خفه خون گرفتن تنها چیزی است که برایم مانده. دوست ندارم حرف بزنم. میخوام لال بشم. نابینا و ناشنوا. بسه دیگه... مگه یه آدم چقدر توان دارد؟ من خواب دیده ام خواب دیدم عاشق شدم. خواب دیدم عشق را میفهمم خواب دیدم عشق ورزیدن رو یاد گرفته ام. و حالا یه گنگم یه منگم که فقط خواب دیده. سرما پشت پنجره بیداد میکنه. در دل منهم یخبندان است. فصل سرد شروع شده. و خدا می داند تا کی طول بکشد. و من می خوابم. مثل یه خرس. خواب زمستانی ام شروع شده ... شاید بهار هم بیدار نشم.نمیدانم دیگه هیچی نمی دانم . من نادانم همین و بس.
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۶ آذر ۱۳۸۷ ساعت 17:13
توسط مینو سامان
|
دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت