امروز می خوام کمی از خودم بنویسم گرچه معتقدم سرنوشت شخصی آ دما اونقدر مهم نیست که سرنوشت جمعی اونها مهمه .رفتار و کردار ما کنار هم معنا پیدا می کنه.ما در کنار هم رشد میکنیم وبزرگ میشیم وشخصیت واقعی مون در میان جمع شکل می گیره...

بگذریم من 44  ساله ام اسمم همونی است که پای نوشته هامه. یک زن مجرد  که در واقع با خانواده بزرگتری زندگی میکنه چون هیچوقت تنها نیستم شاید بنظر شعار برسه اما همه بچه ها بچهُ من هستن و بقول پل آلوار همه زنها رو بجای تمامی زنانی که نشناخته ام وتمام مردان را بجای تمامی مردانی که هرگز ندیدمشون دوست دارم.در س به اندازه کافی شاید کمی بیشتر از حد معمول خوندم فوق لیسانس در رشته جامعه شناسی. کارمند یه وزارتخونه معتبرم. تا به حال یه کتاب بنام مجنون تر از لیلی (انتشارات نگیما) نوشتم . ادبیات همیشه برام دنیایی بوده که دوس داشتم به اون وارد بشم . عاشقِ نوشتن ، دیدن فیلم و کتاب خوندن و شنیدن موسیقی ام. . یه کتاب دیگه در دست چاپ دارم یه مجموعه قصه. دوستای خوبی دارم در  سن و مقام وموقعیتهای متفاوت که از هر کدوم چیزی یاد گرفتم. خانواده خوبی دارم که مهربان وساده هستن.

آنقدر در زندگیم محبت دیده ام که هرگز نمی فهمم کمبود محبت چیه ؟ خوردنیه ؟پوشیدنیه؟ ...

کودکیم در شهر کوچکی در جنوب بنام اندیمشک گذشته و جوانی ام  هم در این شهر خا کستری  در حال تمام شدنه.  با اینکه گاهی چس ناله هایی میکنم اما از تمام چیز هایی که دارم راضی ام. در کل یه آدم معمو لی ام عین بقیه. آیاهمین اطلاعات کافی نیست دوستان من تا وبلاگ من رو بخونید ؟ فکر کنم جواب سوالات خودتون رو گر فتید. اما باور کنید اینها مهم نیست مهم  ار تباطی است که با هم می گیریم و لذتیه که من از نوشتن برای شما می برم.دوست دارم بنویسم حتی اگه نوشته امو فقط یکنفر بخونه... دیگه چیزی به ذهنم نمی رسه، خوب فکر کنم همینقدر کافیه...