همه چیز با یه پنجره شروع شد، یه پنجره روبروی اتاق من. همیشه بسته بود.  روزو شب .چند  وقتی از اولین روزی که آن را دیدم گذشت. وقتی بعضی از روزها اتفاقی چشمم به اون می افتاد یه چیزی مثل کرم شب تاب با رنگ سبز در دلم خاموش وروشن میشد. به خودم میگفتم یه نفر پشت اون پنجرۀ بسته به کمک من نیاز داره باید یه کاری کنم.یه روز یه سنگریزه کوچک بر داشتم وبه سمت پنجره پرتاب کردم. از ترس خودم را پنهان کردم. چند دقیقه ای گذشت خبری نبود و آن پنجره همچنان بسته بود.یه روز دیگه باز سنگ درشت تری به سمت آن پرت کردم بازهم خبری نشد با خودم گفتم: نکند کسی آنجا نیست شاید خواب است نکنداصلا مرده!

بازهم مدتی گذشت یه شب نور کمرنگی از پشت پنجره دیدم ومطمئن شدم کسی آنجاست. عزمم را جزم کردم که هر طور شده بایستی پنجره را  باز کنم. فردا، دوباره سنگ پرانی آغاز شد .یک بار دو بار حتی سه بار! خسته ونومید شدم فریادی از ته دل کشیدم وناگهان پنجره باز شد.

مردی جوان ژولیده وبهم ریخته وعبوس سرش را از پنجره بیرون آورد .برای پنهان شدن دیر بود. کاری

نمی توانستم بکنم . با ترس گفتم: سَ ...لام

 همونطور عصبانی وبی حوصله نگاهی سریع به من انداخت: علیک سلام !...صدای جیغ چی بود؟ 

بازهم ترسیده و وحشت زده با من و من گفتم : ببخ.. شید ...من بودم ...

کسل وعصبانی گفت : چی شد ه ؟ مار گزیدَه تون؟

سریع گفتم : نه. دست خودم نبود...

تند پرسید:  مرض داشتید؟

اومدم بگم :شرمنده ام ، نگران شدم شاید اتفاقی برایتان افتاده باشه...

صدای فریاد اورا شنیدم ،همانطور که میگفت :عجب مردم دیوونه ای پیدا میشن خواب بودم بیدارم کرده... پنجره را با صدای وحشتنا کی بهم کوبید و بست.

چند دقیقه ای بی صدا وبی حرکت همونطور باقی موندم.بعد هم پنجر ه اتا ق خودم را بستم واز آن زمان تا بحال هر گز هرگزبه آن پنجره نگاه نکردم انگار نه انگار کسی اون پشت زندگی می کنه...