بازم ساعت یه ربع به چهار صبحه و من بیدارم. خوبه که یه کلونازپام هم خوردم. اما هنوز خبری نیست. اما عجیبه که این قرصه از اونور نمی ذاره بیدار بشم. به بندم می کشه.

 شبها تو دنیای واقعی و مجازی چرخ می زنم و روزها مست و ملنگ و گیج تو تخت پیچ وتاب میخورم . پنجره رو باز می کنم از بارون که خبری نیست چه برسه به برف.

 غمگین نیستم اما ذهنم به شدت مشغوله. بوق اشغال می زنه... هی بوق اشغال می زنه...