عجب روز دلگیری...
بعضی از آدمها در حاشیه زندگی ات قرار دارن گاهی فقط برای چند ساعت به متن وارد می شوند و اونهم وقتی است که خبر مرگشون رو می شنوی ...
در این مدت اخیر خبر مرگ چند تا از آشنایان رو شنیدم. کسانی که مدتها خبر ازشون نداشتم شاید ماهها و سالها... الان نمی خوام به اونا بپر دازم بیشتر از هر چیز خود مسئله مرگه که دغدغه اصلی و همیشگی منه.
نمی فهمم چطور زندگی قسمتی از زندگیه...
نمی فهمم چطور مرگ ادامه جریان زندگیه...
می دونم که مرگ پایان همه چیزه و مرگ هیچکدوم از ما آدمها ما رو بهم نمی رسونه ... مرگ خوب نیست فقط سکوته یه سکوت بزرگ. وقتی جریان موذی ذهنت بالاخره آروم می گیره . یه خواب ابدی بدون رویا و بقول شکسپیر شاید همراه با کابوس... شاید به همین دلیله که نمی خوابم شاید بهم دلیله که گاهی می خوام خیلی بخوابم...عجب روز دلگیری است امروز...
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳ دی ۱۳۸۸ ساعت 15:52
توسط مینو سامان
|
دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت