دکتر مُرد !
مانی فقط پنج سال دارد. مدتی پیش بیمار شده بود برده بودنش پیش دکتر متخصص کودکان بنام دکتر افتاده. وقتی او را دیدم برایم تعریف کرد که دکتر چند تا شربت بهش داده یکی سفید یکی قرمز و... بعد هم وقتی از دکترش پرسیدم گفت اسم دکترم افتاده است اما خاله خودش نیفتاده اسمش افتاده است.
این حرف مانی ضرب المثلی شد در بین همه . حتی یکی از دوستان اسم مانی را گذاشته بود دکتر افتاده.مانی هم خستگی ناپذیر برای هم توضیح می داد که دکتر نیفتاده... خلاصه این ماجرا تا چند روز پیش ادامه داشت تا اینکه دوستمان تلفن زد و پرسید دکتر افتاده چطوره؟ مانی هم نشسته بود و بازی می کرد. وقتی گوشی را بهش دادیم تا با زبان شیرینش حرف بزند و از دکترش که نیفتاده بگوید به محض آنکه گوشی را گرفت گفت: دکتر افتاده مرد!
من با دهان باز به او نگاه می کردم اولش باور کردم که دکتر بیچاره مرده اما بعد فهمیدم که مانی پنج ساله خودش را با این حرف خلاص کرد چون دیگه واقعا حوصله اش ازدست ما سر رفته بود...
پیش خودم می گویم وقتی پسر کوچک پنج ساله برای خلاصی از دست یک ماجرای تکراری یک آدم بزرگ را به راحتی از روی مین حذف می کند معلومه که ما آدم بزرگها هم اگر دستمان برسد دشمنمان را به آسانی حذف فیزیکی می کنیم و اگر نتوانیم اینکار را بکنیم لااقل آرزوی مرگش را می کنیم.
دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت