در یک صبح  که ساعت زنگ زده وتو بیدار نشدی و بعد از ساعتی از خواب میپری که  برای اداره رفتن دیر شده وقتی به دقایق تاخیر فکر میکنی هم می توان عاشق بود . وقتی به راننده که پیر مردی  آشناست میگی دیرت شده واون برات میگه که ماشینشو تازه خریده و دو سه ماهی  است که پیکان قدیمی اشو فروخته و  تا این پراید رو بگیره بیکار بوده و در مدت بیکاری هر روز برای زتش سبزی پاک میکرده ، ظرف می شسته ، جارو میکرده با اینحال زنش که از حضور او در خانه کلافه بوده  همه اش با اودعوا می کرده ونزدیک بوده کارشون به داد گاه خانواده بکشه  ،هم میتونی به عشق فکر کنی. وقتی دائم به ساعتت نگاه میکنی و او در حالی که دوست داره بهت کمک کنه اما از ترس صد مه ندیدن ماشین نوی اش از سرعت مجاز بیشتر نمی ره بازم عشق دست از سرت بر نداشته ووقتی میرسی وموقع پیاده شدن راننده با شرم ازت عذر خواهی میکنه که ببخش که نتونستم به موقع برسونمت از همیشه عاشقتری.