منظور خاصی ندارم باور کنید...
...
ميز کارم غبار گرفته است
رَختهای روی هم ريخته را نَشُستهام
روياهای بیموردِ آب و ماه و ستاره به جايی نمیرسند،
شب همان شب وُ
روز همان روز وُ
هنوز هم همان هنوز ...!
من بدهکارِ هزار سالهی بارانم،
آيا کسی ليوانِ آبی دستِ من خواهد داد؟
"سیدعلی صالحی"
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۰ ساعت 3:25
توسط مینو سامان
|
دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت