هنوز هم شبها خوابت را می بینم...
چند روزی تا عید مانده بود بهار نزدیک می شد .زمین ها و مراتع همه سبز شده بودند و میش ها و بزها همه بار داشتند. طبق قرار هر ساله اوایل اردیبهشت که هوا رو به گرمی می رفت. بایستی بار و وبنه را جمع می کردیم و برای کوچ تابستانی آماده می شدیم. اما امسال با این اوضاع و احوال از عید خبری نبود چه برسد به کوچ تابستانی.
ارام لبه های در پارچه ای چادر را روی هم دادم .و بیرون آمدم هوا خیلی خنک بود مور مورم شد می خواستم برگردم و تن پوشی بردارم که از ترس بیدار شدن بابا و ننه منصرف شدم با اینکه هفت سال بیشتر نداشتم اما هوش و حواسم خیلی جمع بود راه گورستان را در آن گرگ و میش پیدا کردم .به راه افتادم همه ایل در چادر ها به خواب رفته بودند حتی مادرهایی که هنوز کودکی بیمار داشتند و شب را بر بالین او به صبح رسانده بودند هم حتما تا به حال خوابیده بودند.
زمین کمی نم داشت کفشهای پلاستیکی ام روی زمین خیس صدا می کرد به تندی راه می رفتم نمی خواستم کسی را بیدار کنم . از محل چادر ها دور شدم.تک تک ستاره ها در آسمان هنوز سو سو می زدند. به یک بلندی رسیدم . گورستان ده که در کنارش اطراق کرده بودیم پشت همین تپه قرار داشت. آنقدر دلتنگ بودم که از چیزی نمی ترسیدم.
دلم برای سرو صدا و جیغ جیغ حسین و مهرناز تنگ شده بود . مادر همیشه کار داشت و مشغول بود و ووظیفه نگهداری بچه ها با من بود. دایی محمد برای حسین تیر و کمونی ساخته بود و بیشتر روز سر حسین با این تیر کمان گرم بود و مهر ناز را روزهای آفتابی کنار رودخانه می بردم و موهای پریشانش را ابی می زدم و با شانه چوبی مادر شانه می کردم و برای انکه ارام بگیرد و بنشیند عروسکی را که با کامواهای پشمی بی بی که از گلیم بافی اضافه امده بود درست کرده بودم به دستش می دادم. حالا هردو اسباب بازی تیر و کمون و عروسک کاموایی در دستم به سمت قبرستان می رفتم.
روی گور تازه انها چیزی نبود جز یک مشت خاک تلنبار شده. خودم را روی گور تازه انها انداختم و بغضم ترکید.نمی دانم چقدر وقت گذشت اما با صدای خش خشی از پشت سر به خودم امدم. با ان که سنم کم بود اما با خطرات اشنا بودم و می دانستم که نبایستی ان وقت روز دور از ایل باشم ان هم تنها. خودم را از روی گورهای تا زه بلند کردم و لباسهای گلی را تکاندم و به سمت عقب برگشتم کسی را ندیدم با اینهمه ترجیح دادم به محل چادرها برگردم.
به سرعت به راهی که امده بودم برگشتم. هوا هنوز کاملا روشن نشده بود. سرعتم را زیاد کردم حسی عجیب به من می گفت که زودتر از انجا دور شوم بازهم سرم را به عقب برگرداندم به سمت گورها. از ترس خشکم زد مار سفید و بزرگی کنار قبر خواهر و برادرم گردنش را بلند کرده بود و به من نگاه می کرد.
ان مار کی امده بود و چطور متوجه ان نشده بودم؟ از ترس شروع به دویدن کردم پایم لای علف های کوچک و خیس گیر می کرد . از ترس هیچ چیز نمی فهمیدم. فقط چند بار مار را در دستان دایی جان دیده بودم ان هم زمانی که مارها مرده بودند. پایم به سنگی گیر کرد و زمین خوردم مار با سرعت از پشت سرم می امد.تنه مار چاق و بزرگ بود بازهم با سرعت برخاستم و دویدم.وقتی به چادر رسیدم نفسم بند امده بود.
بی بی بعدها برایم گفت که ان مار سفید حتما روح خواهر و برادرم بوده که با ترساندن من از تکرار رفت وامدهای صبحگاهی ام بر سر گورشان و احیانا خطری که ممکن بود در این جریان برایم پیش بیاید جلوگیری کرده بود.
دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت