برق رفته وخونه تاریکِ تاریکه  ، جز چند تا شمع هیچی ندارم که روشن کنم حوصله هم ندارم پا شم واون چند تا شمع رو روشن کنم . تو تاریکی نشسته ام. صدایی میاد کسی دارد آرام به در آپارتمان می کوبد. پیش خودم میگم کیه این وقت  شب میخواد بیاد دیدنم ؟

جواب نمید م ، بازم تقه ای به در میخوره ، فایده نداره باید جواب بدم .وقتی در رو باز میکنم چشمم به جمال زن همسایهُ کنجکاو روشن میشه روزی چند بار سراغمو میگیره و حالا هم در این تاریکی دلش هوای من رو کرده.

 بدون تعارف میاد تو کاسه ای دستشه، میپرسه:

- تو تاریکی نشستی؟

میگم:

- آره چراغ روشنایی ندارم.

 میگه:

- اینجوری خوبه، منم دوست دارم تو تاریکی بشینم.اما بچه ها نمیذارن.

تعارفش میکنم بشینه . زن زحمتکش و مهربو نی است ، یک سالی از من کوچیکتره اما بچه های بزرگی داره. میپرسم :

- چی  تود ستته ؟

میگه :

-          برات آش آوردم قراره مامان و خواهرم بیان خونمون چون مامانم آش دوست داره براش پختم .

 ازش تشکر میکنم چند دقیقه ای می شینه ووقتی پسرش صداش میکنه میره .با اینکه حوصله نداشتم اما بدم نمی اومد بیشتر بمونه.

بیاد صبح می افتم که با اخلاق گُه مرغی از خواب بیدار شده بودم واز عالم وآدم شاکی بودم و حالا در پایان روز محبت یه زن ساده  دوباره دلمو لرزونده بود .قاشقی بر می دارم وشروع میکنم به  خوردن، خوشمزه اس در قحطی محبت ،لطف یه همسایهُ کنجکاو و مهربون دلمو گرم میکنه.

به یاد دستای زمخت وکار کرده اش می افتم با ناخن هایی که اونا رو  وقتی  که به مشکلات زندگیش فکر می کنه از ته می جود . دائم در حال کار کردنه ، چه وقتی اینجاست وچه وقتی که در روستای مادری اش با کمر خمید ه روزی 15- 16 ساعت در حال کاشت برنجه. هر وقت هم حوصله اش سر میره میاد تو بالکن وبه مردمی که تو کوچه در حال رفت وآمد هستن نگاه میکنه و بعضی وقتا هم سراغ من میاد که با دقت به حرفاش گوش میدم .

 آش تموم شده اما محبت زن همسایه در دلم بیشتر شده .اینم یه جور عشقه. مخصوصا در روزی که حوصله نداری و میخوای سر به تن هیچکس نباشه.

 همسایه عزیز ممنونم که در این ظلمات به یاد من بودی وبا محبتت بهم یاد آوری کرد که دل من جای کینه نیست وهمه اش عشقه ،عشق.