قصه دختران ماه
روایت است... فرشته ای در بهشت عاشق ماه شد. آرام وقرار نداشت، به او گفتند فرشته ها نمی توانند عاشق شوند، او گریست و زاری کرد. در بهشت همگی از دست او به تنگ آمدند و عاقبت او را به زمین تبعید کردند. او دیگر زاری نکرد و خوشحال شد از اینکه هر شب روی دلدار خود را می بیند.
روایت است... خاتونی در قلعه ای درچین زندانی بود. تنها کسی که هرشب به دیدار او می آمد، ماه بود... و او عاشق جمال روی ماه شد وبه تنها کسی که می دید دل باخت... از آن پس او ماه خاتون نام گرفت.
روایت است... زنی در زمین هر شب پس از آن کودکان و شوی اش می خوابیدند، بیدار می ماند واز پنجره اتاق کوچکش با ماه درد دل می کرد. از زندگی نه چندان سعادتمندش می نالید، ماه هم از آسمان به او لبخند می زد ومحرم رازش می شد از آن پس هرشب زن بود وماه و سکوت.
روایت است... ماه دختر کوچک خورشید بود ،بازیگوش و نافرمان. خورشید اورا به آسمان شب تبعید کرد تا دیوانه وار وبی خستگی به گرد زمین بگردد. چوپانی درصحرا عاشق روی ماه شد و هرشب در دل ساکت صحرا در فراق ماه نی می زد. ماه هم تا صدای نی او را می شنید ، دلبری بیشتری می کرد . مدتها گذشت و ماه آبستن عشق چوپان شد و دخترانش را به دنیا آورد.
روایت است... زنی آبستن و غمگین شبی بر تپه ای نشسته و محو روی ماه شده بود .ماه از آسمان پایین آمد و روی زن را بوسید زن مسحور ماه و جادوی او شد ،زن دخترانش را که عاشق نجوای شبانه با ماه بودند بدنیا آورد. روی دخترکان چون قرص ماه بود.
روایت است...
دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت