آموختن در پاییز برگ ریز
مدتی از پاییز گذشته بود ،تقریبا دوهفته پیش هوا گرم شد و دو تا از درختان میوه حیاط شکوفه کردند و برگهای سبز تازه درآوردند...استاد گفت این درختان خنگ و ابله هستند به راحتی گول می خورند تا کمی هوا گرم می شود برگ و گل می دهند و بعد با فرا رسیدن سرمای دوباره غافلگیر می شوند و سرما دمار از روزگارشان در می آورد...
به حرفهایش فکر کردم اما این مسئله برای من بیشتر از معصومیت و سادگی گلها و درختان حکایت می کرد تا حماقتشان... به نظرم آنها بیشتر وفادارند تا احمق. آنها پایبند اصولی مشخص هستند. وفادار به اصل رشد و بالندگی و شکوفایی در هر لحظه وهر مکان... حتی در فرصتی کوتاه.آنها زیبایی و چیزی را که بخاطرش بوجود آمده اند را دائم به نمایش می گذارند و قابل قدردانی و سپاسگزاری است...
صحبت از استاد شد منظورم از استاد همسرم است ، از نظرمن هرکس مرا چیزی بیاموزد یا دلیل رشدم بشود استاد من است، او به من می آموزد که لنز دوربینم را به سمت خودم بگردانم وپی ببرم که چه دنیای بزرگی درونم جریان دارد نه تنها درون من که درون همه ما .گاهی از سر ناچاری گاهی کاملا داوطلبانه وگاهی اجبارا چیزهایی می آموزیم بعد با گذشت زمان شرایط فراموش می شوند اما آموخته ها باقی می مانند.
دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت