مادر مرد ازبس که جان نداشت...
مادر مرد ازبس که جان نداشت...مادربزرگ به سفر آخرت رفت ،دوستش داشتم بی هیچ دلیلی ،فقط به خاطر خودش ،از وقتی بیاد می آورم نامش را شنیده ام قبل از من و مادر من هم بوده خانه اش یکی از اصیل ترین مناطق عالم برایم بود ،انگاردر آنجا به مرکز عالم نزدیکتر بودی ،مادر بوی طبیعت می داد بوی بابونه و آویشن...گویی که تمام مادران زمین سری به خانه او زده بودند...
خوشحالم که در جوانی داغ هیچ عزیزی را ندیدم ، تا به امروز که میانسالی کمی درکم را به زندگی بیشتر کرده. گرچه که فرقی نمی کند برای عزیزت همیشه دلتنگ می شوی ... فقدان هر عزیزی سخت است اما در این سن وسال داغ را تاب می آوریم . همه چیز هدف دارتر می شود مرگ را که آرام و متین به انتظار می نشیند درک می کنیم .مرگ پایان نیست ،بازهم ادامه می دهیم اما به شکلی دیگر ...
اما در این میان مادرانمان را چقدر به یاد می آوریم ؟ آیا می دانیم که مادر یعنی عشق بی نهایت و بی چشمداشت.مادر یعنی بی توقع ترین آدمی که تا به حال باهاش آشنا شدیم؟ مادر، بزرگ است، دلی پر درد دارد و کم طاقت شده با اینهمه دوست نداری ذره ای گرد و غبارغم بر خاطرش بنشیند...خیلی دوست دارم بازهم کودکی شوم و به آغوش مادرم برگردم ...
وقتی نوجوان بودم فکر می کردم چرا مادر زود خسته می شود چرا گاهی بد خلقی می کند چرا تمام سعی اش را برای بهبود شرایط نمی کند غافل از اینکه او همیشه با تمام وجود تلاش می کرد...
حالا می فهمم...قبل از اینکه دیر شود به او بگوییم دوستش داریم با اینکه خرس گنده شده ایم اما بدون مادر بی پشت و پناهیم...مادر چیز خوبی دارد بوی خوبی دارد همه مادران زمین بوی رویش و سبزینه وشکوفه های بهاری را می دهند بوی بابونه رسته در دشتهای وسیع و گسترده زندگی...
فکر کنم خداوند اول حوا را آفرید...چرا که حوا می توانست مادر شود...
دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت