چند سال پیش یه همکار داشتم . یه پارچه آقا از اونایی که واقعا میتونید بهشون بگید جنتلمن. تمیز و مرتب. بوی ادوکلنش دیوونه اتون میکرد. همیشه خدا هم کت و شلوار میپوشید. اما از جبر روزگار نمی تونست کراوات بزنه. صورتش اون قدر صاف بود که بقول بچه ها مورچه اونجا بوکس واد میکرد. همیشه چهره اش گلگون بود. من فکر میکردم از بس با تیغ صورتش رو میتراشه به این روز افتاده. اما رنگ پوستش اینطور بود. خیلی با هیجان و تند صحبت میکرد اونقدر تند که اول نمی فهمیدی چی میگه.

 ایشون علاوه بر اینهمه مزیت نسبت به کارمندای بی حوصله و شلخته خصوصیت خوب  دیگه ای هم داشت. اهل اندیشه وفکر و کتاب بود.وقتی از کتابهایی که خونده بود میگفت من که از بقیه کتابخون تر بودم دهانم همینطور باز میموندو مگسها به راحتی در دهان باز مونده من رفت و آمد میکردن!

 مثنوی،حافظ، قرآن ،تمام آثار منظوم و نثر رو خونده بود ومن همینطور که مبهوت این بودم که مثنوی چقدر طولانی است بخصوص اینکه با تفسیرش خونده بشه اون آقای محترم لیست جدیدی را رو میکرد.

 خلاصه سرتان را درد نیاورم مردای همکار با ایشون اصلا میونه ای نداشتند .نه از حرفاش چیزی می فهمیدند و نه رفتار بسیار احترام آمیز ایشون رو با خانمها می پسندیدند.اون آقای محترم چند بار بی احتیاطی کرده و برای آقایون هم حرف زده بود و وقتی درست در میان داغ ترین قسمت صحبتش همکارای مرد یهو پاشده و رفته بودن ایشان هم پشت دستشون رو داغ کردند که دیگه برای مردا حرف نزنن و بعد از این طرف صحبتشون خانمها بودن . اما خانمها با اینکه ممکن بود چیزی از حرفهای پیچیده او دستگیرشون نشه اما بخاطر متانت ذاتی اشون تا پایان می نشستند وگوش می کردند و گاهی هم به نشانه تائید سری تکان می دادند و صحنه رو خالی نمی کردند. بخصوص چند تا خانم به شدت شیفته صحبت های ایشون شده بودند!

یه روز اون همکار محترم رو در اتاق مدیر دیدم همچون موجودی مفلوک و زبون ،دست برسینه، لرزان وترسان ایستاده بودند تا اوامر مدیر را اطاعت نمایند. اولین جرقه سوال همانجابه ذهن من خطور کرد . مگر ایشان همیشه راجع به آزادی اندیشه از هر قید و بندی و آزادگی و عصیان علیه زور وتزویر... سخنرانی نمی کردند؟ حتما این حرفها به درد خارج از اتاق مدیر میخورد!

 یکبار راجع به اندیشه های نیچه بزرگترین اندیشمند قرن نوزده و نابعه دوران! با بنده صحبت کرد و آنچنان من شیفته بزرگی شخصیت نیچه شدم که سر از پا نشناخته چند تا کتاب از نیچه خریدم وخوندم و به سلامتی هیچی از اونا نفهمیدم درست عین مترجم اثر!

 در حال افسوس خوردن برای کودنی خودم بودم واز طرفی  چه اشکها بخاطر تنهایی نیچه نریختم که خبر رسید آقای محترم روشنفکر اداره بازنشسته شدند. چند روز پس از رفتن او من سراغش را از یکی از خانمها گرفتم تا بتوانم مرهمی برای دل رنجیده ام از اندوه بی پایان نیچه پیدا کنم ! که شنیدم خانمهای مفتون صحبت های همکار محترم هر کدام پست و مزایایی از اداره دریافت کرده اند. ایشان قبل از رفتن سفارش شنوندگان شیدای خود را به مدیر کرده بودند!

 بازهم فهمیدم که بنده اصلا در باغ نیستم و بطور کل مشنگ تشریف دارم! پس از آن هر وقت اسم نیچه بیچاره رو میشنوم یه جایی در قلبم به درد میاد و می گم گور بابای نیچه!

 اما بیچاره نیچه چه گناهی کرده!