سال گذشته برحسب اتفاق با پیرمرد نازنینی که روشن ضمیراست آشنا شدم.آنهم خیلی اتفاقی .آشنایی که در این مدت کوتاه خیلی چیزها به من آموخته است ویکی از آن چیزها صبر و برد باری است و گرنه خدا میداند تا به حال حتما جهانی را به آتش کشیده بودم.

اما از نظر بعضی ها اینجور ماجرا ها تصادفی نیست .هر چیز باید وقتش برسد. هنگامی که زمان مناسب فرا رسید، موقع بروز آن ما جراست. مثل وقت چیدن یک خوشه انگور را بعد از غوره شدن وپیش ازخشک و مویز شدن .که زمان منا سبش را فقط صاحب تاکستان می داند وبس.

 طبق قانونی که برطبیعت حاکم است هر چه که پیش می آید حکمتی دارد.مثل باران. با آنکه زن رختشوی در یک روزنیمه ابری هرچه دعا میکند که باران نبارد تا رختهای شسته اش خشک شوند باز هم باران می آید و خورشید به زیر ابر میرود.چرا که در همان هنگام کشاورزی در حال استغاثه از خداوند است که خشکسال نشود و گندم هایش بی آب نمانند.

درجریان آشنایی با پیر حکیم دانستم که نمی توانم چیزی را به زور به دست آورم وبه زور آن را نگه دارم. در واقع زندگی همان رودخانه جوشان و خرو شانی است که در آن ما همچون سنگ ها وریگ های کوچکی  جاری هستیم و با کسانی همراه می شویم که شباهتهای بیشتری با آنها داریم و مانند هم در جوی های کوچک به موازات رودخانه غلتان پیش میرویم و آنها که نا مناسبند به آسانی از همراهی با ما باز می مانند و راه دیگری را در رود بزرگ در پیش می گیرند اگر درطول مسیر به جریان اصلی رودخانه بپیوندیم سریع تر پیش می رویم. مسیر یکی است اما مهم زود یا دیرتر رسیدن به دریاست .

مدتهاست تلاش میکنم تسلیم شوم .راستش از جنگیدن برای چیزی که اختیارش دست من نیست خسته شدم. همانند جنگاور پیری باید سلاح هایم را به دیوار بیاویزم که نشانی از جنگ های بسیار من است. وگوشه ای در پناه آفتاب نیم گرم زمستانی یا در پناه اجاق نیمه روشن کلبه ام بنشینم و چپق ام را دود کنم و هر از چند گاهی به بعضی از دلاوری هایم لبخند و زمانی هم به حماقت هایم زهر خندی بزنم.