دیشب یعنی تا همین چند لحظه پیش که از شدت سردرد از خواب بیدار شوم خواب دیدم، کودکی را دارم، اما آن را از کجا آورده بودم معلوم نبود .گویی از چیزی می گریختیم و  در دست کودک را می گرداندم و لحظه ای رهایش نمی کردم ،برای نگهداری و رفع گرسنگی و تشنگی اش دنیا را به اب و اتش می زدم. زار می زدم می جنگیدم بیهوش می شدم  در پایان علیر غم اشک  فراوانی که ریخته بودم تا باورم کنند اصرار هم می کردم که بخدا باور کنید او کودک منست او فرزند منست،  او هدیه خداست او سه بار از دستم افتاده اما چیزی اش نشده و... 

آب نبود و من سرگردان با کودکی در اغوش به دنبال آب می گشتم ، خودم شده بودم هاجر ، کودکم شده بود اسماعیل اسحاق ،موسی،عیسی، چیزی شبیه آنان، بیش از یک نوزاد می فهمید.

مولانا می گوید موسی و عیسی و فرعون و منیت و معصومیت درون ماست،خدا بیامرزد دکترم می گفت کودک در خواب خودتی...

 و ومن به اخرین فیلم فرانک نولان ( بین ستارگان)  می اندیشم به کرم چاله با محیطی پنج بعدی با حرکت در زمان در گذشته و رو به اینده و اینکه خوابها و رویاها  ، شبیه کرم چاله اند کرم چاله ای که افق رویداد در آن است.