نفهم
خودش را می زد به حماقت و نفهمی، تلاش می کرد کودن بنظر برسد، خیال می کرد اگر نفهمد کمتر رنج می کشد. اگر می فهمید رنج بیشتری می کشید.
تلاش می کرد نفهم بماند و صبور، صبر می کرد تا کی؟ نمی دانست...
شنیده بود خدا صابران را دوست دارد، شاید... خیال می کرد...
+ نوشته شده در سه شنبه ۷ مهر ۱۳۹۴ ساعت 23:52
توسط مینو سامان
|
دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت