خودش را می زد به حماقت و نفهمی، تلاش می کرد کودن بنظر برسد، خیال می کرد  اگر نفهمد کمتر رنج می کشد. اگر می فهمید رنج بیشتری می کشید.

تلاش می کرد نفهم بماند و صبور، صبر می کرد تا کی؟ نمی دانست...

شنیده بود خدا صابران را دوست دارد، شاید... خیال می کرد...