قصه ی رنگ پریده
قصه ی رنگ پریده
نمی دانم قصه دردم را برای که بگویم ،قصه ام هر چه عاشق است را دل خون می کند. این قصه برای کسانی است که خونین دل اند. زیرا قصه من هم قصه عشق است. من از کودکی همراهی داشته ام. از وقتی بیاد دارم نگاران بسیاری در حال جلوه گری بودند.من هم بی قرار و شیدا نگاری برای خود گرفتم.مهر او در دلم نشست.تمام اجزای من با او یکی شدو کودکی را از یاد بردم.
همیشه طالب وصل یار بودم. و او هم همیشه به دنبال من می آمد . او را نمی شناختم و هدفش را از همراهی ام نمی فهمیدم. اما دلسوزی و شفقت اش را،کار سازی و مددکاریش را نسبت به خودم در می یافتم.با خودم گفتم حتما باید او را بیابم . هر که و هر چیز که هست دو ست دار توست. شادی تو بخاطر اوست. یک بار از احوال و حالش بپرس از او پرسیدم
ای یار همیشگی تو کیستی؟ گفت عشق
چیستی که این همه بیقراری گفت عشق
گفت: تو حالت چطور است چگونه ای گفتم با بودن تو خوشم گفت چه می گویی با من خوشی؟ گفتم بله نیک سیرت و خوب صورتی ، دلکشی خوش رفتاری ، بدون تو زندگی را نمی خواهم همیشه در کنار من جاوید بمان تو پیش رو و راهنمای من باش. که منآماده و مفتون توام. او به راه افتاد و من به دنبالش شاد بودم و نه ترسی داشتم و نهبدی می دیدم
با او سفر های بسیار کردم و از همه دوری می کردم و جز او کسی را نمی دیدم . کم کم سوز او در من اثر گذاشت و دنیایم تغییر کرد . او دیگربه تمامی زیبایی نبود بدیها یی هم داشت که من نمی شناختم. سرانجام روز درد و ناکامی رسید و من را با غم آشنا کرد. و دانستم که خطا کرده ام خطا که از نا پختگی دنباله رو شدم. او دو رو داشت یک رو شادی و روی دیگرش غم.یک بار به شکل فرشته و بار دیگر در هیات شیطان ظاهر می شد.
یک شب که در کوه تنها بودم و با غم و پریشانی اوقاتم را سپری می کردم. به خودم بد و ناسزا می گفتم که چرا عشق را نشناختم فهمیدم که افسوس و ناله فایده ندارد و بایستی دردم را درمان کنم و چاره ایی برای رهایی بیابم. تا بتوانم خودم را از این توفان بلا برهانم.عشق در ابتدا مرید وبنده من بود هر چه می گفتم همان کار را می کرد
نمی دانم پطور عنان اختیارم به دست او افتاد او در گوشم زمزمه می کرد باید وصال زیبارو ی فرخنده حال را بدست آوری. ترک او محال است محال.گفتم این چه بلایی بود که بر سر من در آوردی من را در بند کرده ای مرا آزاد کن هر چه داد و فغان کردم و نالیدم گوشش را بست و چشمش را بر هم نهاد یعنی که ای بیچاره باید بسوزی نه این که از بندم آزاد شوی و خوشحالی کنی. باید در بست تسلیم من شوی تا جانت را با سوز من بسوزانی. وقتی آدمی چاره و گریزی ندارد باید تسلیم شود.این سزای کسی است که به سرانجام کار نمی اندیشد. سالهاست که در بند او اسیرم و هیچ یاری رسانی ندارم او هر لحظه بندم را سخت تر می کند از من بخت برگشته چه می خواهد. روزگارم از دست نیرو و جادوی او سیاه شده. کودکی و معصومیت ام کجا رفت؟ شادی ها به کجا گریختند.حالا موجودی رنگ پریده و زرد روی ام. و گرمایی در وجودم ندارم او گرمای حیات را از من گرفته است او مرا بدنام و شهره خاص و عام کرد.
حتی از دیار خودم مرا آواره کرده. دردم را بیشتر می کند خودم را گم کرده ام در این بلوا.مثل دیوانگان سرآسیمه و شیدا شدم وبه هر سو سرگردان می روم. از گریه های ناگهانی و از فرارم حیرت می کنم. از کار و رفتارم سر در نمی آورم.مردم از گفتارمن نفرت دارند و اعمالم را بد می دانند.یارانم از من دور شده اند. حتی دوست نزدیک و جانبازم از من دور شد.من در یاد او گم شدم نسبت به من بی وفا شد. مرا دید و نشناخت.بس که مرارت و جور کشیدم از مردمان و جماعت نامم شد رنگ پریده ی سرد
عشق با من گفت: ازجا برخیز،جماعت را نجات بده. خواستم چنین کنم هیچکس پند مرا نشنید و می گفتند او در جستجوی افسانه است او دیوانه است. آنها از بدی خلق روزگار یادگاری دارم نامم سرد و زرد پریده رنگ
مردم از دیدن نور حقیقت غافلند. برای نابینا فرقی ظلمات با روشنایی ندارد.وای بر من که جماعت را حق جو می پنداشتم.من غواصی ناشی بودم که عمرم را در آبهای کم عمقی که صدفی در آنها نیست تلف کردم.من در جوی ها به دنبال صید مروارید بودم نه در دریا.جماعت همچون جوی های حقیر از مروارید بیزارند. عشق با درد و محنتی که برایم آورد این را که در جماعت به دنبال نور نباشم را به من ارمغان داد. تا ابد با خود و تنهایی ام کنار می آیم اما از جماعت دوری می کنم .از جماعت بلا خیزد و شر.
آن چنان تنها و گمنامم که انگار نیستم هرگز نبوده ام.به عزلت پناه می برم که دشمن منست اما او با وفاتر از جماعت است.
این هم از عشق ست، ای کاش او نبود ...عاشقم من، عاشقم من، عاشقم .عاشقی را لازم آید درد و غم . راست گویند این که من دیوانه ام .در پی اوهام، یا افسانه ام.زان که برضد جهان گویم سخن .یا جهان دیوانه باشد یا که من .بلکه از دیوانگان هم بدترم .زان که مردم دیگر و من دیگرم .هرچه در عالم نظر می افکنم .خویش را در شور و شر می افکنم .جنبش دریا ،خروش آب ها .پرتوی مَه، طلعت مهتاب ها .ریزش باران، سکوت درّه ها .پرش و حیرانی شَب پره ها .ناله ی جغدان و تاریکی کوه .های!های! آبشار باشکوه . بانگ مرغان و صدای بالشان .چون که می اندیشم از احوالشان .گوئیا هستند با من در سخن .رازها گویند پر درد و محن .گوئیا هر یک مرا زخمی زنند .گوئیاهر یک مرا شیدا کنند .من ندانم چیست درعالم و جماعت نهان .که مرا هرلحظه ئی دارد زیان .آخر این عالم همان ویرانه ست .که شما را مأمن ست وخانه ست . پس چرا آرد شما را خرمّی .بهر من آرد همیشه مؤتمی !
لیک، ای عشق، این همه از کار توست .سوختم من، سوختم من، سوختم تو مروارید را به من نشان دادی و دریا را به من نشان دادی.سزای گدایی که بیش از نیازش گدایی کند این است . گدایی که به جوی قانع نباشد و هوس دریا کند.
تلخیص شعر رنگ پریده نیما یوشیج
دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت