سیمرغ را دیدم
باشکوه و زیبا،پرسید؛
- باخودت چه زمزمه می کنی؟

گفتم
-می خواهم به عبادتگاهی
متروک بگریزم ،خسته ام

- از چه خسته ای؟
- ازغفلت ،ذلت، خجلت

همانطور که یکی از پرهایش را
با نوکش می کشید ،پرسید؛

-پس قاف ،معنا چه می شود؟

نالیدم،
- شوخی می کنی بامن؟ در این بلوا
مرا با قاف معنا چکار؟

لبخندی زد؛
-بلوا در این ولایت همیشگی است،
به فکر نجات روحت باش،
آنجا کسانی در انتظار توهستند

ناباورانه به او خیره ماندم ،
- در انتظار من؟

-آری، همانجا که آخرین منزل توست ...

پر را که کنده شده بود به سمتم گرفت ،

- این را بگیر و همراه خود به صحرای عدم ببر ،در آنجا مرکب راهوار شجاعت را پیدا کن و اگر صبر پیشه کنی با او به قله معنا می رسی... اگر خسته و خوابالود شدی ،با این پر ،بینی ات را بخاران، وقتی این کار را کردی عطسه می کنی و خستگی ات در می رود و آن وقت باز هم به راهت ادامه بده، بخاطر بسپار ،سه منزل در برابر خود داری ،حالا برایم بگو ،سه منزل کدامند؟

گفتم،

ع /عدم
ش/شجاعت
ق/ قله معنا

وقتی با خود این سه حرف راتکرارکردم ،سیمرغ را دیدم که در حالی که پرواز کنان از من دور می شد ،باصدای بلندی گفت؛

- آفرین ،درست فهمیدی تنها راه نجات
عشق است ...
خواستم بگویم اما...
اما او دور شده بود ،من ماندم و پر سیمرغ و صفیر او که در گوشم می پیچید ... عشق...