قسم خوردی بر ماه که عاشقترینی...
تو اون شام مهتاب کنارم نشستی
عجب شاخه گلوار به پایم شکستی
قلم زد نگاهت به نقشآفرینی
که صورتگری را نبود اینچنینی
پریزاد عشق رو مهآسا کشیدی
خدا را به شور تماشا کشیدی
تو دونسته بودی چه خوشباورم من
شکفتی و گفتی از عشق پرپرم من
تا گفتم کی هستی تو گفتی یه بیتاب
تا گفتم دلت کو تو گفتی که دریاب
قسم خوردی بر ماه که عاشقترینی
تو یک جمع عاشق تو صادقترینی
همون لحظه ابری رخ ماه رو آشفت
به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت
گذشت روزگاری از اون لحظه ناب
که معراج دل بود به درگاه مهتاب
در اون درگه عشق چه محتاج نشستم
تو هر شام مهتاب به یادت شکستم
تو از این شکستن خبر داری یا نه
هنوز شور عشق رو به سر داری یا نه
هنوز هم تو شبهات اگه ماه رو داری
من اون ماه رو دادم به تو یادگاری
با صدای: داریوش اقبالی
هنوز هم شبها خوابت را می بینم...
چند روزی تا عید مانده بود بهار نزدیک می شد .زمین ها و مراتع همه سبز شده بودند و میش ها و بزها همه بار داشتند. طبق قرار هر ساله اوایل اردیبهشت که هوا رو به گرمی می رفت. بایستی بار و وبنه را جمع می کردیم و برای کوچ تابستانی آماده می شدیم. اما امسال با این اوضاع و احوال از عید خبری نبود چه برسد به کوچ تابستانی.
ارام لبه های در پارچه ای چادر را روی هم دادم .و بیرون آمدم هوا خیلی خنک بود مور مورم شد می خواستم برگردم و تن پوشی بردارم که از ترس بیدار شدن بابا و ننه منصرف شدم با اینکه هفت سال بیشتر نداشتم اما هوش و حواسم خیلی جمع بود راه گورستان را در آن گرگ و میش پیدا کردم .به راه افتادم همه ایل در چادر ها به خواب رفته بودند حتی مادرهایی که هنوز کودکی بیمار داشتند و شب را بر بالین او به صبح رسانده بودند هم حتما تا به حال خوابیده بودند.
زمین کمی نم داشت کفشهای پلاستیکی ام روی زمین خیس صدا می کرد به تندی راه می رفتم نمی خواستم کسی را بیدار کنم . از محل چادر ها دور شدم.تک تک ستاره ها در آسمان هنوز سو سو می زدند. به یک بلندی رسیدم . گورستان ده که در کنارش اطراق کرده بودیم پشت همین تپه قرار داشت. آنقدر دلتنگ بودم که از چیزی نمی ترسیدم.
دلم برای سرو صدا و جیغ جیغ حسین و مهرناز تنگ شده بود . مادر همیشه کار داشت و مشغول بود و ووظیفه نگهداری بچه ها با من بود. دایی محمد برای حسین تیر و کمونی ساخته بود و بیشتر روز سر حسین با این تیر کمان گرم بود و مهر ناز را روزهای آفتابی کنار رودخانه می بردم و موهای پریشانش را ابی می زدم و با شانه چوبی مادر شانه می کردم و برای انکه ارام بگیرد و بنشیند عروسکی را که با کامواهای پشمی بی بی که از گلیم بافی اضافه امده بود درست کرده بودم به دستش می دادم. حالا هردو اسباب بازی تیر و کمون و عروسک کاموایی در دستم به سمت قبرستان می رفتم.
روی گور تازه انها چیزی نبود جز یک مشت خاک تلنبار شده. خودم را روی گور تازه انها انداختم و بغضم ترکید.نمی دانم چقدر وقت گذشت اما با صدای خش خشی از پشت سر به خودم امدم. با ان که سنم کم بود اما با خطرات اشنا بودم و می دانستم که نبایستی ان وقت روز دور از ایل باشم ان هم تنها. خودم را از روی گورهای تا زه بلند کردم و لباسهای گلی را تکاندم و به سمت عقب برگشتم کسی را ندیدم با اینهمه ترجیح دادم به محل چادرها برگردم.
به سرعت به راهی که امده بودم برگشتم. هوا هنوز کاملا روشن نشده بود. سرعتم را زیاد کردم حسی عجیب به من می گفت که زودتر از انجا دور شوم بازهم سرم را به عقب برگرداندم به سمت گورها. از ترس خشکم زد مار سفید و بزرگی کنار قبر خواهر و برادرم گردنش را بلند کرده بود و به من نگاه می کرد.
ان مار کی امده بود و چطور متوجه ان نشده بودم؟ از ترس شروع به دویدن کردم پایم لای علف های کوچک و خیس گیر می کرد . از ترس هیچ چیز نمی فهمیدم. فقط چند بار مار را در دستان دایی جان دیده بودم ان هم زمانی که مارها مرده بودند. پایم به سنگی گیر کرد و زمین خوردم مار با سرعت از پشت سرم می امد.تنه مار چاق و بزرگ بود بازهم با سرعت برخاستم و دویدم.وقتی به چادر رسیدم نفسم بند امده بود.
بی بی بعدها برایم گفت که ان مار سفید حتما روح خواهر و برادرم بوده که با ترساندن من از تکرار رفت وامدهای صبحگاهی ام بر سر گورشان و احیانا خطری که ممکن بود در این جریان برایم پیش بیاید جلوگیری کرده بود.
گاه سکوت بهترین پاسخ است...
|
منظور خاصی ندارم باور کنید...
ميز کارم غبار گرفته است
رَختهای روی هم ريخته را نَشُستهام
روياهای بیموردِ آب و ماه و ستاره به جايی نمیرسند،
شب همان شب وُ
روز همان روز وُ
هنوز هم همان هنوز ...!
من بدهکارِ هزار سالهی بارانم،
آيا کسی ليوانِ آبی دستِ من خواهد داد؟
"سیدعلی صالحی"
عزیز بنشین به کنارم
خدای مهربون عاشق نوازه
غم بی چارگان را چاره سازه
خودش می دونه چون تنهای تنهاست
که تنهایی بلای جان گدازه
عزیز بنشین به کنارم
ز عشقت بی قرارم
جون تو طاقت ندارم
حالا مرو از کنارم
به خدا دوست می دارم
سر کوه بلند تا کی نشینم
عزیز بنشین به کنارم
کنار سرزمین گل را بچینم
عزیز بنشین به کنارم
حالا سرخ و سفید بر هم تنیده
عزیز بنشین به کنارم
نمی دونم کدوم گل را بچینم
عزیز بنشین به کنارم
چنون که می روی هم پا و هم پا
عزیز بنشین به کنارم
نمی ترسی که بر پایت خوره خار
عزیز بنشین به کنارم
اگه خاری خوره سوزن ندارم
عزیز بنشین به کنارم
به مژگون بر کنم ای جون غمخوار
عزیز بنشین به کنارم
گل سرخ و سفیدم دسته دسته
عزیز بنشین به کنارم
میونه سنگ مرمر ریشه بسته
عزیز بنشین به کنارم
الهی بشکنه اون سنگ مرمر
عزیز بنشین به کنارم
که یار نازنین تنها نشسته
عزیز بنشین به کنارم
"سیما بینا"
کودک و خدا
کودکی گرسنه با پای برهنه بیرون مغازه ای ایستاده بود و با حسرت ویترین را نگاه می کرد در همین حین زنی که در حال رد شدن بود او را دید و به داخل برد برایش لباس مناسبی خرید و او را به خوبی سیر کرد. در آخر کودک پرسید:
خانم شماخدا هستید؟
زن گفت:
نه من بنده خدا هستم.
کودک گفت:
می دانستم با او نسبتی دارید!
دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت