ومن به مولانا ایمان دارم

مادر بزرگم در بیمارستان بستری است،امیدی به بهبودش نیست،همه دارن خودشون رو برای خواب ابدی او آماده می کنند،برای من اینکه او چند سال دارد و اینکه نزدیک یک قرن زندگی کرده مهم نیست و این نظربعضی ازنزدیکان که مادربزرگ به دلیل سن زیاد لایق مرگ است قانع کننده نیست. ..دوستش دارم وفقدانش برایم خیلی دلتنگ کننده است...برایم این که یک زندگی با هزاران شادی و غم و مصیبت و خستگی و حسرت و دلخوشی وهزاران امید وآرزودر حال پایان است مهم است...دوست دارم باور کنم که او بعد از مواجه با مرگ به دیدار جانان می رود وحتما روزگار بهتری از اینجا در انتظارش است...چرا که مولانا وعده داد...

"بمیرید بمیرید و زین مرگ مترسید

کز این خاک برآیید سماوات بگیرید

یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان

چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید"

 ومن به مولانا ایمان دارم...

 

اینجا چراغی روشن است

                         

نمی دونم برای شما هم اتفاق افتاده یانه ، اینکه لحظاتی خاص فکر کنید که تمام آدمهایی را که می شناسید  خیلی زیاد دوست دارید و فکر اینکه خدای ناکرده یکی از اونا نباشه دلتون رو به درد بیاره؟

تازگیا این حس رو خیلی دارم...دونه دونه آدما برام ارزشمند میشن و دلم از دوری اشان میگیره. خیلی به یاد خاطراتم می افتم و لحظه لحظه اونا رو دوباره زندگی می کنم واین اتفاق  که خاطرات با تموم جزئیات مرور میشن ،خیلی خوشاینده.

دلم پر از احساس می شه فکر می کنم آغوش بزرگی دارم که همه در اون جا میشن. نمی دونم این یه جور معرفته یا همه آدما در مرز میانسالی اینطور میشن.برای من که مثل یه برکته.انبانم پراست و در کنارم گنجی دارم و چراغهای دلم همه روشن شده...

با گلوی بریده

                                    

"آدم باید بتونه پایین یه تپه دراز بکشه- با گلوی پاره و خونی که آروم آروم میره تا بمیره- و همین موقع اگه یه دختر زیبا یا یه پیرزن با یه کوزه قشنگ روی سرش از کنارش بگذره باید بتونه خودشو رو یه بازو بلند کنه ببینه که کوزه صحیح و سالم به بالای تپه میرسه..."

این جملاتی از کتاب فرنی و زویی اثر سالینجره. مهرجویی فیلم پری را بر اساس این کتاب ساخته. با تمام ایراداتی که به این فیلم وارد است آن را دوست دارم بخصوص صحنه آخرش را.

در آخر فیلم داداشی برادر پری روی تپه ای با گلوی بریده دراز کشیده و زنانی با کوزه هایی بر سر بی اعتنا به او از کنارش می گذرند وبه سوی بالای تپه می روند.

من حس می کنم اشاره به زنان کوزه برسر فقط به این خاطر نیست که ببینی آیا آنها کوزه را صحیح و سلامت به بالا می رسانند یا نه؟

شاید اشاره به چشمه ای است که بالای تپه قرار داره و این زنان می روند تا از سر چشمه کوزه هایشان را پر کنند.بیشتر اشاره به دستیابی افرادی ساده و بی ادعا و فارغ ازهر گونه دغدغه های جدی و سخت به چشمه حقیقت است . چشمه ای که در اختیار همه هست اما بیشتر افراد با گلوی بریده قاصر از رهیابی به آن در پایش جان می بازند.

سرای پادشاه

پادشاهی به درویشی گفت که: آن لحظه که تورا به درگاه حق تجلی و قرب باشد مرا یادکن.
 گفت: چون من در آن حضرت رسم وتاب آفتاب آن جمال بر من زند، مرا از خود یاد نیآید، ار تو چون یاد کنم؟
 اما چون حق تعالی بنده ای را گزید و مستغرق خود گردانید، هرکه دامن او بگیرد و از او حاجت طلبد، بی آنکه آن بزرگ نزد حق یاد کند و عرضه دهد، حق آن را برآرد.
حکایتی اورده اند که پادشاهی بود و اورا بنده ای بود خاص و مقرب و عظیم. چون آن بنده قصد سرای پادشاه کردی، اهل حاجت قصه و نامه ها بدو داندی که بر پادشاه عرض دارد. او آن را در چرمدان کردی.
چون در خدمت پادشاه رسیدی، تاب جمال او بر نتافتی، پیش پادشاه مدهوش افتادی. پادشاه دست در کیسه و جیب و چرمدان او کردی به طریق عشق بازی که این بندۀ مدهوش من، مستغرق جمال من، چه دارد. آن نامه ها را بیافتی و حاجات جمله را بر ظهر آن ثبت کردی و باز در چرمدان او نهادی. کارهای جمله را، بی آنکه او عرض دارد، برآوردی، چنین که یکی از آنها رد نگشتی، بلکه مطلوب ایشان مضاعف و بیش از آنکه طلبیدندی به حصول پیوستی.
 بندگان دیگر، که هوش داشتندی و توانستندی قصه های اهل حاجت را به حضرت شاه عرضه کردن و نمودن، از صد کار و صد حاجت یکی نادراٌ منقضی شدی.
 
"فیه مافیه"  مولانا

قصه دختران ماه

                               

روایت است... فرشته ای در بهشت عاشق ماه شد. آرام وقرار نداشت، به او گفتند فرشته ها نمی توانند عاشق شوند، او گریست و زاری کرد. در بهشت همگی از دست او به تنگ آمدند و عاقبت او را به زمین تبعید کردند. او دیگر زاری نکرد و خوشحال شد از اینکه هر شب روی دلدار خود را می بیند.

روایت است... خاتونی در قلعه ای درچین زندانی بود. تنها کسی که هرشب به دیدار او می آمد، ماه بود... و او عاشق جمال روی ماه شد وبه تنها کسی که می دید دل باخت... از آن پس او ماه خاتون نام گرفت.

روایت است... زنی در زمین هر شب پس از آن کودکان و شوی اش می خوابیدند،  بیدار می ماند واز پنجره اتاق کوچکش با ماه درد دل می کرد. از زندگی نه چندان سعادتمندش می نالید، ماه هم از آسمان به او لبخند می زد ومحرم رازش می شد از آن پس هرشب زن بود وماه و سکوت.

روایت است... ماه دختر کوچک خورشید بود ،بازیگوش و نافرمان. خورشید اورا به آسمان شب تبعید کرد تا دیوانه وار وبی خستگی به گرد زمین بگردد. چوپانی درصحرا عاشق روی ماه شد و هرشب در دل ساکت صحرا در فراق ماه نی می زد. ماه هم تا صدای نی او را می شنید ، دلبری بیشتری می کرد . مدتها گذشت و ماه آبستن عشق چوپان شد و دخترانش را به دنیا آورد.

روایت است... زنی آبستن و غمگین شبی بر تپه ای نشسته و محو روی ماه شده بود .ماه از آسمان پایین آمد و روی زن را بوسید زن مسحور ماه و جادوی او شد ،زن دخترانش را که عاشق نجوای شبانه با ماه بودند بدنیا آورد. روی دخترکان چون قرص ماه بود.

روایت است...