عشوه های پنهانی

بی‌وفا نگار من، می‌کند به کار من

خنده‌های زیر لب، عشوه‌های پنهانی

دین و دل به یک دیدن، باختیم و خرسندیم

در قمار عشق ای دل، کی بود پشیمانی؟

ما ز دوست غیر از دوست، مقصدی نمی‌خواهیم

حور و جنت ای زاهد! بر تو باد ارزانی

رسم و عادت رندیست، از رسوم بگذشتن

آستین این ژنده، می‌کند گریبانی

زاهدی به میخانه، سرخ روز می‌دیدم

گفتمش: مبارک باد بر تو این مسلمانی

زلف و کاکل او را چون به یاد می‌آرم

می‌نهم پریشانی بر سر پریشانی

خانهٔ دل ما را از کرم، عمارت کن!

پیش از آنکه این خانه رو نهد به ویرانی

ما سیه گلیمان را جز بلا نمی‌شاید

بر دل بهائی نه هر بلا که بتوانی

آفتاب معنوی

گاهی ممکن است آدمی تجربه ای خاص ومعنوی برایش پیش بیاید که نه می تواند بگوید ونه می تواند خاموش بماند مولانا این حال را خوب می شناسد و معتقد است که بایستی آن را از اغیار و نامحرم دور نگه داشت... اندکی از حال حیرت در تجربه معنوی را مولانا در داستان پیر چنگی چنین می گوید:

حیرتی آمد درونش آن زمان

که برون شد از زمین و آسمان

جست و جویی از ورای جست و جو

من نمی‌دانم تو می‌دانی بگو

حال و قالی از ورای حال و قال

غرقه گشته در جمال ذوالجلال

غرقه‌ای نه که خلاصی باشدش

یا بجز دریا کسی بشناسدش

چون تقاضا بر تقاضا می‌رسد

موج آن دریا بدینجا می‌رسد

از پی این عیش و عشرت ساختن

صد هزاران جان بشاید باختن

در شکار بیشهٔ جان باز باش

همچو خورشید جهان جان‌باز باش

جان‌فشان افتاد خورشید بلند

هر دمی تی می‌شود پر می‌کنند

جان فشان ای آفتاب معنوی

مر جهان کهنه را بنما نوی

در وجود آدمی جان و روان

می‌رسد از غیب چون آب روان

 

ايستاده ام بر درگاه

ايستاده ام بر درگاه
نه چندان به درون مي روم و نه چندان از درگاه دور مي شوم
اين مهمترين دروازه جهان است.
دري که انسان ها با يافتن آن، خداي خود را پيدا مي کنند
با گذشتن از اين در و گام نهادن به درون، راه به جائی نخواهم برد
وقتی انبوهي از انسانها در آنسوی درايستاده اند و چون من
مشتاق آنند تا بدانند که در کجاست.
و آنچه که بسیاری آن را یافته اند
دیواری است که باید دری داشته باشد
هر دري نشانه اي از وجود ديوار است
آنها در کنار درگاه همچون نابينايان درجستجوی در
دست بر ديوار مي كشند
انبوه دستاني که به شوق یافتن در
بر دیوار چنگ می زنند
با این امید که با دستهايشان در را لمس کنند
با آنکه مي دانند دري وجود دارد اما آن را نمي يابند
و به این خاطر است که من در كنار درگاه ايستاده ام.
"سام شومیکر" از بنیانگذاران برجسته و گرانمایه برنامه ۱۲ قدم

مادر مرد ازبس که جان نداشت...

مادر مرد ازبس که جان نداشت...مادربزرگ به سفر آخرت رفت ،دوستش داشتم بی هیچ دلیلی ،فقط به خاطر خودش ،از وقتی بیاد می آورم نامش را شنیده ام قبل از من و مادر من هم بوده خانه اش یکی از اصیل ترین مناطق عالم برایم بود ،انگاردر آنجا به مرکز عالم نزدیکتر بودی ،مادر بوی طبیعت می داد بوی بابونه و آویشن...گویی که تمام مادران زمین سری به خانه او زده بودند...

خوشحالم که در جوانی داغ هیچ عزیزی را ندیدم ، تا به امروز که میانسالی کمی درکم را به زندگی بیشتر کرده. گرچه که فرقی نمی کند برای عزیزت همیشه دلتنگ می شوی ... فقدان هر عزیزی سخت است اما در این سن وسال داغ را تاب می آوریم . همه چیز هدف دارتر می شود مرگ را که آرام و متین به انتظار می نشیند درک می کنیم .مرگ پایان نیست ،بازهم ادامه می دهیم اما به شکلی دیگر ...

 اما در این میان مادرانمان را چقدر به یاد می آوریم ؟ آیا می دانیم که مادر یعنی عشق بی نهایت و بی چشمداشت.مادر یعنی بی توقع ترین آدمی که تا به حال باهاش  آشنا شدیم؟ مادر، بزرگ است، دلی پر درد دارد و کم طاقت شده با اینهمه دوست نداری ذره ای گرد و غبارغم بر خاطرش بنشیند...خیلی دوست دارم بازهم کودکی شوم و به آغوش مادرم برگردم ...

وقتی نوجوان بودم فکر می کردم چرا مادر زود خسته می شود چرا گاهی بد خلقی می کند چرا تمام سعی اش را برای بهبود شرایط نمی کند غافل از اینکه او همیشه با تمام وجود تلاش می کرد...

حالا می فهمم...قبل از اینکه دیر شود به او بگوییم دوستش داریم با اینکه خرس گنده شده ایم اما بدون مادر بی پشت و پناهیم...مادر چیز خوبی دارد بوی خوبی دارد همه مادران  زمین بوی رویش و سبزینه وشکوفه های بهاری را می دهند بوی بابونه رسته در دشتهای وسیع و گسترده زندگی...

فکر کنم خداوند اول حوا را آفرید...چرا که حوا می توانست مادر شود...

آموختن در پاییز برگ ریز

مدتی از پاییز گذشته بود ،تقریبا دوهفته پیش هوا گرم شد و دو تا از درختان میوه حیاط شکوفه کردند و برگهای سبز تازه درآوردند...استاد گفت این درختان خنگ  و ابله هستند به راحتی گول می خورند تا کمی هوا گرم می شود برگ و گل می دهند و بعد با فرا رسیدن سرمای دوباره غافلگیر می شوند و سرما دمار از روزگارشان در می آورد...

به حرفهایش فکر کردم اما این مسئله برای من بیشتر از معصومیت و سادگی گلها و درختان حکایت می کرد تا حماقتشان... به نظرم آنها بیشتر وفادارند تا احمق. آنها پایبند اصولی مشخص هستند. وفادار به اصل رشد و بالندگی و شکوفایی در هر لحظه وهر مکان... حتی در فرصتی کوتاه.آنها زیبایی و چیزی را که بخاطرش بوجود آمده اند را دائم به نمایش می گذارند و قابل قدردانی و سپاسگزاری است...

صحبت از استاد شد منظورم از استاد همسرم است ، از نظرمن هرکس مرا چیزی بیاموزد یا دلیل رشدم بشود استاد من است، او به من می آموزد که لنز دوربینم را به سمت خودم بگردانم وپی ببرم که چه دنیای بزرگی درونم جریان دارد نه تنها درون من که درون همه ما .گاهی از سر ناچاری گاهی کاملا داوطلبانه وگاهی اجبارا چیزهایی می آموزیم  بعد با گذشت زمان شرایط فراموش می شوند اما آموخته ها باقی می مانند.