ماه را شکار می کنم

يک تور ماه‌گيري ساخته‌ام

امشب مي‌خواهم ماه را شکار کنم

آن را دور سرم چرخ خواهم داد

و قرص بزرگ ماه را خواهم گرفت 

فردا نگاهي به آسمان بکن 

اگر ماه در آن نديدي

بدان که آخر سر شکارش کردم

و انداختمش توي تور 

اما اگر ماه هم‌چنان مي‌درخشيد

يک ذره پايين‌تر را نگاه کن

و مرا ببين که با ستاره‌اي

در تور ماه‌گيري‌ام در آسمان پرواز مي‌کنم 

 

شل سيلور استاين

دلتنگی خوراک منست

در منطقه ما نوعی مار بی آزار وجود دارد که به آن لوس مار می گویند،نیش نمی زند ،سمی نیست ...

کشاورزان و برنج کاران کاری به کارش ندارند و بی اعتنا از کنارش می گذرند، این مار در روزهای گرم تابستان سرو کله اش پیدا می شود، روی شاخه درختی لم می دهد شکم اش را باز می کند، حشره ها روی شکمش می نشینند و بعد شکمش را می بندد و پشه ها خوراکش می شوند.

من لوس ماری هستم در  ظهر تابستانی گرم و دم کرده و نفس گیر ،زیر تابش بی امان خورشید، سینه ام را می گشایم، هرچه دلتنگی و اندوه است جذب می کنم، اندوه و دلتنگی خوراک منست...موجودی بی آزار...

جنگجوی  شکست خورده

این روزها اینگونه ام

فرهادواره ای که تیشه خود را گم کرده است

آغاز انهدام چنین است

اینگونه بود آغاز انقراض سلسله مردان

 

یاران وقتی صدای حادثه خوابید

بر سنگ گور من بنویسید :

یک جنگجو که نجنگید 

اما شکست خورد

 

نصرت رحمانی

نفهم

خودش را می زد به حماقت و نفهمی، تلاش می کرد کودن بنظر برسد، خیال می کرد  اگر نفهمد کمتر رنج می کشد. اگر می فهمید رنج بیشتری می کشید.

تلاش می کرد نفهم بماند و صبور، صبر می کرد تا کی؟ نمی دانست...

شنیده بود خدا صابران را دوست دارد، شاید... خیال می کرد...

پایانی ندارد

کتاب ندای کوهستان اثر خالد حسینی را می خوانم:

چیزی که یاد گرفتم این است که وقتی به عمق بروی،همه شان  ( مردان) با کمی اختلاف مثل همند.

گیریم که بعضی ها آراسته ترند...

پسربچه های غمگینی هستند که در خشم خود دست و پا می زنند. احساس می کنند در جای خود نیستند. حقشان به آنها داده نشده ،هیچ کس به قدر کفایت دوستشان ندارد. می خواهند بغلشان کنی تابشان بدهی و بهشان اطمینان خاطر بدهی.

اما بر آوردن این نیاز اشتباه است. نمی توانند بپذیرند. نمی توانند آنچه را نیاز دارند بپذیرند. آخرش هم از تو بیزار می شوند و این کار هرگز پایان نمی گیرد. چون نمی توانند چنانکه باید از تو بیزار باشند. 

بله پایان ندارد ،فلاکت،عذر خواهیها، وعده و وعیدها پیمان شکنی و مصیبت، همه این ها...

دلهره

دلهره و اضطراب و دلتنگی های وقت و بی وقت دست از سرمان بر نمی دارد، اما به خودم دلداری می دهم دلهره و اضطراب امری همه گیر است...

«اگزیستانسیالیسم با صراحت اعلام می دارد که بشر یعنی دلهره. مفهوم این جمله چنین است: هنگامی که آدمی خود را ملتزم ساخت و دریافت که وی تنها همان است که موجودیت خود، راه و روش زندگی خود را تعیین و انتخاب می کند، بلکه اضافه بر آن، قانونگذاری است که با انتخاب شخص خود، جامعه ی بشری را نیز انتخاب می کند، چنین فردی نخواهد توانست از احساس مسئولیت تمام و عمیق بگریزد.»