تغییر تو

نمی‌خواهم تو را درسی بیاموزم،

به دوست داشتن‌ات پیش آمده‌ام؛
به تغییر تو دل‌خوش ندارم،
می‌خواهم همین‌گونه که هستی پذیرای تو باشم.

می‌دانم که اگر عشق‌ام پذیرفته شود،
خواهی آموخت هرآن‌چه نیازمند آنی
و متحول خواهی شد به هرآن‌که حقیقتا هستی.

وحیدشاهرضا، ۳۱ فروردین ۹۷

مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم

که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم

به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت

که تندرست ملامت کند چو من بخروشم

مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن

سخن چه فایده گفتن چو پند می‌ننیوشم

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل

و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

 

سعدی

 

راهی به من بجو

آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز
در برکه های آینه لغزیده تو به تو!
من آبگیر صافیم، اینک! به سحر عشق؛
از برکه های آینه راهی به من بجو!

 

دل سلام می کند

حلقه دل زدم شبی
در هوس سلام دل
در هوس سلام دل
در هوس سلام دل
بانگ رسید کیست آن
گفتم منم غلام دل
گفتم منم غلام دل
گفتم منم غلام دل

شعله نور آن قمر
می زد از شکاف در
بر دل و چشم رهگذر
از بر نیک نام دل
از بر نیک نام دل

حلقه دل زدم شبی
در هوس سلام دل
در هوس سلام دل
در هوس سلام دل
بانگ رسید کیست آن
گفتم منم غلام دل
گفتم منم غلام دل
گفتم منم غلام دل

موج ز نور روی دل
پر شده بود کوی دل
موج ز نور روی دل
پر شده بود کوی دل
روح نشسته بر درش
روح نشسته بر درش
روح نشسته بر درش
مینگرد به بام دل
مینگرد به بام دل
مینگرد به بام دل
مینگرد به بام دل

حلقه دل زدم شبی
در هوس سلام دل
در هوس سلام دل
در هوس سلام دل
بانگ رسید کیست آن
گفتم منم غلام دل
گفتم منم غلام دل
گفتم منم غلام دل

مولوی ،دیوان شمس

 

 

حلوا


مولانا، در مثنوی و دیوان شمس،از شیرینی زیادسخن می گوید،
معشوقش ،شمس یا خدای جان
شکر فروش ،حلوا فروش ،نبات ریز است.
چرا؟
مولانا ،جان آگاه بود ،می دانست ،آنچه شما را به حسی که نزدیک به خداوند جان است می رساند،
حس ترشی و شوری و تلخی نیست
احساس امنیت، احساس نیک بختی و راحتی است،
چیزی از خاطرات دور و خوشایند
گرم ،دلربا
این ها همه وصف روی یار و شیرینی است،لطف است
وحدت است
حقیقت است
پس معشوق که می و میخانه و ساقی است ،
مرا مست می کند
مستی که شیرینی می آفریند
داستان  عارف را شنیدید که شب خواب می بیند
خداوند به او می فرماید که اگر آنچه درونت هست را به مردم نشان دهم همه از تو می گریزند
عارف جسور و عاشق می گوید
من هم از کرم و لطف و بخشایش تو می گویم تا کسی دیگر عبادتت نکند...
حالا مولانا راز گشایی می کند،محبوب شیرین است
محبوب مستی می آورد او شکر فروش است ،
اگر روزی به شما گفت بروید
دیگر شکر ندارم
باور نکنید... او خود معدن شکر است که تمامی ندارد...

نیم

گفتم زکجایی تو

تسخیر زد و گفت ای جان

 نیمیم ز،ترکستان ،نیمیمم ز فرغانه

نیمیم زجان و دل ،نیمیم ز آب و گل

 

 مولانا

درد

با درد بساز , چون دوای تو منم

مولانا

چه دانستم

تخته تخته ،شکافتن

قلزم پر خون

کفی افیون

 سودا... مجنون

دوزخ و جیحون

چه دانستم

سیلاب و ربودن

نهنگ و خوردن آب دریا

تبدیل های گوناگون 

بی آب چون هامون

ندانم های بسیارست

لیکن من نمی دانم 

که خوردم از دهان

بندی ،از آن دریا

 کفی. . . افیون

یک نفر

براي خودتان يك دوست پيدا كنيد،
يكنفر كه تا اَبَد بماند،
يكنفر كه حالتان،جانتان،يارتان،بد و خوبتان را همه را با هم بخواهد،
يكنفر كه حالش را بپرسيد،خوابش را ببينيد .
آدم ها بايد، غير از عشق و خانواده ،يكنفر را داشته باشند كه همه چيزهايي كه نمي شود به آن دو قبلي گفت به او گفت!
از سردرد هاي كوچكتان تا غمهاي يكساله!
يكنفر كه تا صبح روبروي هم بنشينيد و غرهايتان را بزنيد و او گوش كند و شما را با آغوشش گمراه نكند و به وقتش آغوشش را چهار تاق باز كند براي شخص شما.

يكنفر كه بابت هيچ چيز، سوال نكند تا وقتي مي گوئيد برويم ، او بند كفشهايش را بسته باشد ، قبل از قفل در.
يكنفر بايد باشد كه از چشمهايتان هم را بشناسيد.
يكنفر بايد باشد كه در جواب سوالهاي شما بي حسادت بگويد: چه خوش رنگي،چه زيبايي،چه ماهي،چه ياري،چه خونه اي،چه دست پختي،چه هنري و هزار چه بدون حسادت و با كلي عشق.
يكنفر بايد در زندگيتان باشد، كه قرارتان با او بوسيدنِ از سرِ شهوت نيست، اينبار خودِ لذت است.
يكنفر كه تختخواب شما را نمي خواهد ،خواب شما را مي خواهد، آرام و پُر رويا.
يكنفري كه يك نفر نيست، به شما وصل است ،يكنفر است.

يكنفرِ كمياب ،اما هست كه نامش دوست است .
هر آدمي بايد يكنفر را داشته باشد كه صبح از فكرش در شما حسادت كند.
يكنفر را دوست بداريد و با آن پير شويد، اگر عمرمان قرارش به سپيديست.


صابر_ابر

 

کریم

نقل است که شبی نماز همی کردی.
آوازی شنود که: « هان ، بوالحسن ، خواهی که آنچه از تو می دانم با خلق بگویم تا سنگسارت کنند؟»

شیخ گفت :
« ای بار خدای ْ، خواهی تا آنچه از رحمتِ تو
می دانم و از کرم تو می بینم ،
با خلق بگویم تا دیگر هیچ کس سجودت نکند؟»

آواز آمد: « نه از تو ، نه از من».

تذکره الاولیاء
ذکر ابوالحسن خرقانی

یاد

تنیده یاد تو در تار و پودم 

توبودم کردی از نابودی و

با مهر پروردی

فدای نام تو٬ بود و نبودم...

 

مجنون لیلی

ز درد جور آن دلبر مکن اي دل شکايتها
که دردش عين درمانست و جور او عنايتها
کليم درگه اوئي گليم فقر در برکش
ز فرعوني چه ميجوئي سرير ملک و رايتها
خليل عشق جاناني درآ در آتش سوزان
نه نمرودي که تا باشي شهنشاه ولايتها
چه راحتهاست پنهاني جراحتهاي جانانرا
دريغا تو نميداني جفاها را ز راحتها
اگر چه ناز معشوقي کشد تيغ و کشد عاشق
بهر دم ميکند لطفي به پنهاني حمايتها
بيا وز عشق موئي را ز من بشنو بگوش جان
حديث ليلي و مجنون نشانست و حکايتها
منم مجنون آن ليلي که صد ليلي است مجنونش
بيا در چشم من بنگر ز عشق اوست آيتها
سرشکم لعل و رويم زر شد از تأثير عشق او
بلي بر عشق آسانست از اينگونه کفايتها
بسوز دل چه ميسازي عجب نبود حسين الحق
اگر در جان اهل دل کند آهت سرايتها

 

غزلی منسوب به منصور حلاج

 

 

شنیدم مصرعی شیوا، که شیرین بود مضمونش

«منم مجنون آن لیلا که صد لیلاست مجنونش‌»

به خود گفتم تو هم مجنون یک لیلای زیبایی

که جان داروی عمر توست در لبهای میگونش

بر آر از سینه جان شعر شورانگیز دلخواهی

مگر آن ماه را سازی بدین افسانه افسونش!

نوایی تازه از ساز محبت، در جهان سرکن،

کزین آوا بیاسایی ز گردش‌های گردونش

به مهر آهنگ او روز و شبت را رنگ دیگر زن

که خود آگاهی از نیرنگ دوران و شبیخونش

ز عشق آغاز کن، تا نقش گردون را بگردانی،

که تنها عشق سازد نقش گردون را دگرگونش،

به مهر آویز و جان را روشنایی ده که این آیین

همه شادی است فرمانش، همه یاری است قانونش

غم عشق تو را نازم، چنان در سینه رخت افکند

که غم‌های دگر را کرد از این خانه بیرونش!

غرور حسنش از ره می‌برد، ای دل صبوری کن!

به خود باز آورد بار دگر شعر فریدونش


پاسخ فریدون مشیری به غزل بالا