حرف های همسایه

- بسیار دلتنگم مثل اینکه خاری بزرگ به پای من چسبیده است ، مثل اینکه کفش هایم از گِلِ سنگین شده و نمی توانم راه بروم ، مثل کسی که مورچه ها به او چسبیده اند...

- من باز تکرار می کنم بخوانید هیچ چیز ما را نجات نمی دهد جز خواندن. ملت ما  زیاده بر آنچه تصور می کنید به این کار احتیاج دارد...

- خیلی دماغ سوخته ام ، من که در هر مجلس جماعت را می خندانم امروز مجسمه غمم...

- باید در حساب گرفت که دنیا جای چشم دریده هایی هم که آفتاب نمی خواهند هست، آنها هم سهم می برند، جوری برای زندگی کردن خود دست و پا می زنم که خودم خنده ام می گیرد، مثل کبوتر هایی که از پرواز طولانی برگشته وزیاد پرسه زده اند، در دایره ی امکان همه مارا به مثابه یک مشت ریزه خوارِ مفلوک و عاجز بهم ریخته اند، پر از فکرهای علیل و طولانی برای رهایی...

-من می توانم از اشکم دریا درست کنم،من برای رنجور های این آشیانه حقیرخلق شده ام. چیز های نا مناسب دیدن، حرفهای ناحق شنیدن ومردم را منحرف یافتن همه مفهوم حقیقتی است که اسم آن زند گانی است...
 
"حرفهای همسایه"   نیما یوشیج

خیره

 نیامدی و دلتنگت شدم

چشمانم به ساعت خیره ماند 

 

ترس همیشگی

ترس های من در زندگی بسیارند.
 اما  ترس چیست ؟ وچرا می ترسم ؟
  می گویند  ترس احساس بدی است که در رویارویی با خطر، همراه با درد، ایجاد می شود. وقتی می ترسم یخ می زنم حس می کنم زیر پایم خالی می شود جای خودم را گم می کنم.بی جا و بی مکان و بی زمان می شوم زمان از حرکت می ایستد.
 می ترسم ،می ترسی، می ترسد.
 زمانی که با هستی بزرگ با خودمان وبیکرانگی مواجه می شویم ،
 نمی توانیم بیکرانگی را درک کنیم ذهنمان شروع می کند حد و مرز ساختن ،جای پا ساختن ،و بی کرانگی ،  کران می گیرد.  چون ما مقابلش ایستاده ایم.
 و کنارم  موجودی  شکل می گیرد که به اندازه خودم است، همان ترس ...
   ترس از دست دادن ،ترس از دست رفتن  و باختن می شود بلای جانمان ؛

 ای وای اگر دیگر قلبم نتپد ،
اگر دوستم نداشته باشند،
 اگر سالم نباشم ، 
اگر پیر شوم، 
اگر عزیزی را از دست بدهم ...؟

  نیستی کمندم را بدست می گیرد:
وشاخ و شانه می کشد و ... ترس وجودم را فرا می گیرد.
گاهگاهی ی  هم عشق سر می رسد ومی گوید: 
 آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
...شاید عشق پادزهر ترس باشد ،شاید...
 مولانا بیت زیبایی دارد؛

جهان از ترس می‌دّرّد و جان از عشق می‌پّرد
که مرغان را به رشک آرم ز پروازم همین ساعت

نبرد تن به تن

بر پشتش سوارم ، با اسب بالدارش ،
می تازد ،
چشمانم را بسته؛ 
جایی را نمی بینم
جنگ به نفع او در حال اتمام است
 
 اما هنوز نا امید نشده ام؛ 
 وقتی در یک پیچ تند 
 سرعتش کم می شود
خودم را بر زمین می اندازم ،
کم مانده زیر دست وپای اسب لگد مال شوم،
 درنگ نمی کنم
و 
 با تمام نیرویم به سوی 
جنگل تاریک و مه آلود می گریزم 
صدای شغالان و جغدها را می شنوم 
گریزی ندارم، 
باید ،جنگ باخته و مغلوبه 
را  
ناگزیر وخسته ،
 با چنگ و دندان
نفس به نفس ،
پهلو به پهلو 
لحظه به لحظه  ،
دست به دست
 با تنی تب کرده
 وبه عرق نشسته
به دور بعدی بکشانم...

اینست حکایت 
نبرد  هر شبم با خواب،
در جنگل ترسناک و مرموز...

پرنده

کز کرده و مچاله در آفتاب نشسته، به این سو و آن سو نگاه می کند ،از پشت پنجره می بینمش ، بی آنکه رویش را به سمت من برگرداند متوجه حضورم شده اما مثل همیشه بر نمی خیزد و نمی گریزد،فقط کمی جابجا می شود، 
از شجاعت او من هم جسور می شوم ،پنجره را باز می کنم ،گندم درون مشتم را  روی زمین می پاشم ،
می ترسد ،قصد رفتن می کند ، اما پرواز نمی کند ،می لنگد یکی از پاهایش را زیر بالهایش جمع می کند ، کمی فاصله اش را با من بیشتر می کند ،مشت دیگری گندم می ریزم و در بالکن را می بندم ،قبل از دور شدن ،اورا می بینم که نوک بر زمین می کوبد و دانه می خورد.

مه

سیال شده ام، مواج ،شفاف
 پراکنده در هوا ،همچون مه،
گاهی رقیق و گاه غلیظ
میان گذشته ، حال و آینده
میان اینجا ، آنجا 
میان دوست ، بیگانه 
میان عشق و خشم
در رفت و آمدم،
ذهنم چون ذرات کریستال 
روشن و خاموش می شود...