حرف های همسایه
- بسیار دلتنگم مثل اینکه خاری بزرگ به پای من چسبیده است ، مثل اینکه کفش هایم از گِلِ سنگین شده و نمی توانم راه بروم ، مثل کسی که مورچه ها به او چسبیده اند...
- من باز تکرار می کنم بخوانید هیچ چیز ما را نجات نمی دهد جز خواندن. ملت ما زیاده بر آنچه تصور می کنید به این کار احتیاج دارد...
- خیلی دماغ سوخته ام ، من که در هر مجلس جماعت را می خندانم امروز مجسمه غمم...
- باید در حساب گرفت که دنیا جای چشم دریده هایی هم که آفتاب نمی خواهند هست، آنها هم سهم می برند، جوری برای زندگی کردن خود دست و پا می زنم که خودم خنده ام می گیرد، مثل کبوتر هایی که از پرواز طولانی برگشته وزیاد پرسه زده اند، در دایره ی امکان همه مارا به مثابه یک مشت ریزه خوارِ مفلوک و عاجز بهم ریخته اند، پر از فکرهای علیل و طولانی برای رهایی...
-من می توانم از اشکم دریا درست کنم،من برای رنجور های این آشیانه حقیرخلق شده ام. چیز های نا مناسب دیدن، حرفهای ناحق شنیدن ومردم را منحرف یافتن همه مفهوم حقیقتی است که اسم آن زند گانی است...
"حرفهای همسایه" نیما یوشیج
دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت