اجابت

بایزید گفت: 
خلق را پنجاه سال به او دعوت کردم و اجابت نکردند.

ایشان را رها کردم و تنها به سوی او رفتم.

دیدم که آنان پیش از من به آنجا رسیده‌بودند.

 بایزید_بسطامی

رویای نا توان

ممکن

از ناممکن می‌پرسد:

«خانه‌ات کجاست؟»

پاسخ می‌آید:

«در رؤیای یک ناتوان.»

 

رابیندرانات تاگور

عشق به باد

درختِ كوچكِ تنها، به باد عاشق بود

   و  باد

   بی سر و سامان

     و  باد

   سرگردان 

تمام قصه همین بود، راست می گفتی !

 

*محمد حسین بهرامیان*

کلیدر

 مدتی است در دشت ها و بیابان های سبزوار و نیشابور ،در کوهپایه های کلیدر مقیم شده ام،در سیاه چادر های ایلیاتی کنار بلقیس و مارال و زیور می خسبم و بیدار می شوم ،از نان ساجی و گور ماست اشان خورده ام، در غم ها و دلنگرانی هایشان سهیم شدم ،با ستار پینه دوز تمام دهات را زیر پا گذاشته ام و همه درد بی درمان مردم را از نظر گذرانده ام،
با خان عمو راهزنی کرده ام و همراه گل محمد سوار بر شتر تند پای اش میان گله و چادر ها در رفت و آمد بوده ام ،هیزم بار زده و به بازار برده و فروخته ام ،وقتی که گله میش ها دچار مرض شد و هر روز شاهد مرگ ناگزیرشان بودم،
با ماه درویش تن به هر خفتی دادم و پادوی  ارباب دندان گرد روستای قلعه چمن شدم ،با قدیر تلخکام شدم بی آنکه راه گریزی از زندگی فلاکت بارم داشته باشم ،
با عبدوس و دلاور به زندان رفتم ،با شیرو پشیمان شدم ازفرار از ایل و رفتن به سوی سرنوشت شومی که خودم مسبب آن بودم،
با قره آت  یکه شناس شدم و باد بر پره بینی انداختم وقتی غریبه ای می خواست از من سواری بگیرد.
با دختران پهلوان بلخی در زیر زمین تاریک قالی بافتم،در مراسم کارد زنی شتر قدیر گریستم ومثل پرندگان بیابانی ،هر صبح خفتگان در سیاه چادرها را بیدار کردم و آواز خواندم،
و هم پای خیال قدرتمند محمود خان دولت آبادی در سالهای سخت قحطی و خشکسالی و نا امنی و ظلم اربابان به هر سوی دشت فراخ خراسان  سفر کردم ،هر بار با کتاب در زمان سفر کردم ، بر دست و اندیشه وقلم توانای نویسنده وقتی که صحنه حمام در روز عید و غائله بازار شهر و همهمه زندان سبزوار و روز مرگ دسته جمعی گله مریض را می نوشت بارها آفرین و صد آفرین گفتم و حیران از خلق هنرمندانه این همه داستان و شخصیت و قهرمان انگشت به دهان ماندم،
جناب دولت آبادی آفرین بر دست و بر بازوت باد. حقا که بقول خودت شهکار کردی...

راز بزرگ

یک خاطره بنویسم در بابِ هیچ ! 
چند سال پیش، یک روز صبح حس کردم زبانم زرد رنگ شده و دهانم طعم عجیبی می‌دهد. انگار لاستیک دوچرخه گاز زده باشم. 
دو روز صبر کردم تا بهتر شود، که نشد. زنگ زدم به دکتر و نوبت گرفتم. بعد رفتم مطب.

 پرستار آمد و معاینه‌‌ام کرد و فشار و وزن و قد و دور کمر و غیره را اندازه گرفت.
 بعد گفت چته؟ 
بهش گفتم که دهانم مزه‌‌ی لاستیک دوچرخه می‌دهد و زبانم زرد شده و قس‌علی‌هذه. 
پرستار رفت و بعد یک دکتر روسی که آخر فامیلش کوف داشت آمد داخل اتاق.
 گفت چته؟ 
من هم همان‌هایی را که به پرستار گفته بودم تکرار کردم.
 دکتر گفت دهانت را باز کن و بعد یک چوب بستنی کلفت را کرد ته حلقم ، یک نگاه سرسری انداخت به غارِ علی‌صدر!
 بعد گفت ببند. سر پا شد و گفت :
«چیزی نیست، برات یه آزمایش ایدز می‌نویسم، برو طبقه پائین انجام بده».

من همان‌جا رویِ تخت، مثل بستنی روی اجاق وا رفتم. مطمئن بودم یا دکتر کوف نمی‌داند ایذر چیست یا نمی‌داند «چیزی نیست» یعنی چی!

 رفتم طبقهء پائین و نیم لیتر خون دادم بابتِ آزمایش.
 خانم خون‌گیر گفت که سه روز دیگر نتیجه را می‌دهد. هر چه التماسش کردم که زودتر بده، قبول نکرد.  
چاره‌ای نبود. زدم بیرون. من کلا آدم بدبینی هستم. همیشه به آن “یک درصد احتمالِ فاجعه” آن قدر علوفه می‌خورانم تا از آن ۹۹ درصدِ “چیزی نیست” فربه‌تر شود. و فربه شد.
 مطمئن بودم که حتما جوابِ آزمایش مثبت است و بدرود ای زندگی زیبا !
در احتمالِ ابتلا به ایدز ، می‌دانستم که کارنامه‌ء اعمالم سفید است ، اما از تیغِ سلمانی و متهء دندانپزشک که خبر نداشتم.

 توی راه با رئوف‌ترین حالتِ ممکن رانندگی می‌کردم، درست انگار سهراب سپهری در رقیق‌ترین حالت قلبش نشسته باشد پشت فرمان و بخواهد برود کاشان تا زیر درخت گیلاس شعر بگوید، حتی اگر کاشان گیلاس نداشته باشد!
من هم همان‌طور بودم. مهربان و صبور  به همه راه می‌دادم. به تک‌تک درختان به محبت سلام می‌دادم و  بوس برای پرنده‌ها می‌فرستادم و چند بار خورشید را خطاب کردم که تو همیشه این‌قدر می‌درخشی یا امروز زیادتر هیزم ریختی پای اجاقت؟ 
سنجاب‌ها را نصیحت می‌کردم که بی‌هوا توی خیابان ندوید و دو تا بلوط و گردویِ اضافه ارزش زیر ماشین رفتن ندارد و قدر زندگی‌تان را بدانید.

سه روز روی اجاقِ بدبینی زندگی کردم. هر کس را می‌دیدم بغل و بو می‌کردم. حتی اگر بوی پیاز گندیده می‌داد! بویِ  پیازِ زندگی بهتر از بوی لاستیک دوچرخه‌ء مرگ است!
 شده بودم اختاپوسی چسبناک که هر کس سر راهم سبز می‌شد، با هشت پا بغلش می‌کردم و مَکِش طور می‌بوسیدمش و می‌گفتم آه عزیزم. 

آن سه روز، طعم ِ شیرین زندگی را حس کردم. به همه کس و همه چیز اشتیاق داشتم. حتی خرمالو و محمود احمدی‌نژاد و پاک کردنِ میگو!
آن سه روز من حس می‌کردم یک رازِ  بزرگ برایم آشکار شده که دیگران آن را نمی‌فهمند، رازی که در عین سادگی، توضیح دادنش برای دیگران غیرممکن است، انگار بخواهم برای یک ماهیِ قزل‌آلا از فواید کوهنوردی حرف بزنم!

آن سه روز عجیب‌ترین روز‌های زندگی‌ام بود. ثانیه‌ها مثل پنیر پیتزا کش‌ می‌آمدند، مثل دانه‌ی برف زیر میکروسکوپ زیبایی‌شان دیده می‌شد. نظم‌شان. آمدن‌شان. رفتن‌شان. خوبی‌شان. بدی‌شان.

سه روز بعدش زنگ زدم به آزمایشگاه و گفتم من همانم که قرار است احتمالا بمیرد!
 پرستار جواب را برایم خواند و گفت جواب منفی‌ است و نمی‌میری.
 این لحظه هم حس عجیبی داشت. درست انگار عزرائیل دستش را بگذارد روی گلوی آدم، بعد یکهو تلفنش زنگ بزند و کارِ واجب پیش بیاید و برود. حس ِ کبوتر از دام جسته، حس ِ آهوی از چنگال شیر گریخته.

همان که ایازی از  Fishpeople نقل قول کرد:

"for a moment I thought I’m gonna die, but that’s when you feel so alive"
درست همان دقیقه ای که داشتم میمردم،تو به من احساس زندگی دادی

 اما قسمتِ عجیبِ ماجرا این بود که هنوز یک هفته نگذشته بود که رازِ بزرگی که به چشم خودم دیده بودم، کمرنگ و کمرنگ‌تر شد ، دو هفته بعد کاملا محو شد و فراموشش کردم.
 درخشش خورشید به حالتِ قبل درآمد. رانندگی‌ام رئوفانه نبود. سهراب میکروسکوپش را برداشت و رفت ، و من شدم آدمی که یادش رفت روزی رازِ بزرگی را کشف کرده بود!


فهیم_عطار
 

جهان مرا کشف کن

 

عشق یعنی مرا جغرافیا درکار نباشد
یعنی ترا تاریخ درکار نباشد
یعنی تو با صدای من سخن گویی
با چشمان من ببینی
و جهان را با انگشتان من کشف کنی...

 

نزار_قبانی

مرد

حلاج را که می بردند پای چوبه دار، 
به خواهرش گفتند بیاید برای وداع 
او هم آمد... اما بدون سربند.
مردم بانگش زدند که پس حجابت کو؟!
وی پاسخ داد: 
من جز منصور مرد دیگری نمی بینم!

 

عطار

 

بلقیس

می گوید؛ 
-چه می خوانی؟

می گویم؛ 
- کلیدر... 

می گوید؛ 
- اوه،عالی است.

می گویم؛ 
- واقعا عالی است ،شاهکار است ، در هنگام خواندن از خودم پرسیدم ؛چرا نسل ما همه ژان کریستف و جان شیفته را خوانده بودند اما در خواندن کلیدر سستی می کردند ؟ فهمیدم که کتاب زبان سخت و دیر آشنایی دارد، مثل همان آدمها و طبیعتی که قصه اش را می گوید؛ ترکیبی از همه ی لهجه های این آب و خاک، با این همه ، دولت آبادی فیلم ساخته ،رمان ننوشته.

می گوید؛ 
- یعنی چه؟

می گویم؛
- دقیق ،جزیی نگر،مفصل،غیرتمند،واضح و بسیار ملموس.

می گوید؛
- غیرتمند؟

می گویم؛
- او ، نویسنده،قصه گو و راویِ بی طرفی نیست ،از قهرمانانش دفاع می کند ،پشت وپناه قهرمانش شده،راوی دقیقی که به قضاوت می نشیند ،از مردم بیابانگرد ، صاف ،ساده و بکر همچون طبیعتی که گاه مهربان و گاه بی رحم می شود پر از شور و احساسات و عواطف است، تعریف می کند،از مردم و خلق و خوی ایلیاتی سخن می گوید،همان ها که نویسنده خودش را از آنان می داند،بارها می گوید در میان ما مردم ایلیاتی چنین و چنان کار و رفتار و عادت مرسوم است.

می گوید ؛
- پس یکبار دیگر باید بخوانمش.

می گویم؛
 -کاش،فرصتی بود و چند بار می شد خواندش .

می گوید؛ 
-همینطور است.

می گویم؛ 
- در پرداختن شخصیت زنان ، بلقیس،زیور و مارال دقت کن،گویا نویسنده خودش یک زن بوده که این قدر با عواطف و احساس زنانه آشناست، تحقیر ،حسادت،عشق،رنج وحسی مادرانه و عمیق و شفقت آمیز نسبت به مردش، فرزندش، پدر ،مادر، برادرش، رمه اش، طبیعتش... 

می گوید ؛
- بلقیس !

می گویم؛
- بلقیس ... مادر است ، پشت ، پناه، حامی ،دلسوز ، لطیف ، نوازشگر ، زاینده ،پر شور ،مثل  باران و گاهی تلخ و گزنده و سوزاننده.، مثل خوشه گندم سوخته، زمین تفتیده و تشنه ، آسمان و ابرهای عقیم ،پر از خست . بلقیس خود طبیعت است ،پر برکت ، مهربان و گاهی سخت و دیر هضم  و گلو گیر،مثل نان ساجیِ بیاتِ مانده در سفره،
طبیعتی که گوسفندان و حشم اش ،شش ماه لاغر و شش ماه چاق اند...دائما در حال تغییر حالت و دگرگونی است.

راه

خواندی همه راهها که با پا پیموده نمی شوند دستت را به من بده .

گفتم  بیداری را دوست ندارم ،مرا از تو جدا می کند.

روزهای من

 اخبار را دنبال نمی کنم،

به بیماری و مرگ فکر نمی کنم،

موسیقی غمناک گوش نمی کنم،

بیشتر از قبل می خندم،

فیلم می بینم ،

کلیدر را می خوانم، عجب شاهکاری است!

گاهی با دوستان گپ می زنم،

کم می خوابم،

کمی فلسفه می خوانم،

کمتر از قبل آشپزی می کنم و غذا می خورم،

با تنهایی و خلوت خود خواسته ی  اطرافم کنار می آیم...

این است روزگارم ، در ایام نوروز...

حیران

گفتم عقلم گفت که حیران منست
گفتم جانم گفت که قربان منست
گفتم که دلم گفت که آن دیوانه
در سلسلهٔ زلف پریشان منست

عبید زاکانی